و نزديكتر را فراموش كردهء باز چو از نزديكت ياد آمد بوى مشغول شدى بسبب فراق دور تر گرم دل شدى آنگاه درمان آن چنين خواستى كردن كه هر دو را رها خواستى كردن و آنك دورترست هوايى است و آنكه نزديكترست دوست حقيقى است اينك دشمن « 1 » هوا و جادوى وى بدين تواند دانستن پايان دور تر باز مىكاوى هيچ به كف تو نخواهد ماندن و آنچ نزديكترست مفارقت نخواهد كردن با دوست حقيقى بيگانهشدهء از بهر آنچنان بيگانهء چنانك گند پيرى باشد بهر جاى كه در مىنگرد به هيچچيزى نهارزد و بسيار جفتان را طلاق داده به جادوى ترا از راه برده .
لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ
« * » آن زشت را چه دشنام مىدهى اگر آن زشت نبودى نغزى كجا پيدا آمدى آن زشت را زشتى بس نمىكند تو بشكر نيكويى خود مشغول باش باز كه باخات 502 جنگ آغاز كند آن مردار خوارى او را بس نمىكند
كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ
« * » همچنانك ترا راه حق نموديم او را راه باطل نموديم و او را در خور آن گردانيديم ترا در خور اين گردانيديم
ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
« * * » ما اشارت كرديم بر آن برو و اگرنه سزاى آن بينى .
پارهء حكمتم 503 نانبشته مانده بود قومم بانگ كردند مىترسيدم كه اين حكمتهاام نانبشته بماند از من برود گفتم در قيد چيزى ماندستى چنانك غلام گريخته را باز يافته باشد عاجز وى مانده كه نبايد كه بگريزد غلام با خيانت را مانى كه چون مالك او را امين داند آن را بگيرد و بگريزد تو همان درگاه را باش كه اين دولت يافتهء نعمت چه كم آيد چو آنت بداد ديگرت بدهد يعنى با ياران بنشين همان حكمتت باز دهد .
آفتاب گرفتن از بهر معصيت مردمان آنست كه هرك معصيتى كند بنا بر آن باشد كه سخن تباه شنوده باشد و يا كسى تباهى را ديده و كاهلى را ديده باشد از آنك
هامش
( 1 ) - ظ : دشمنى .
( * ) قرآن كريم ، 6 / 108 .
( * * ) قرآن كريم ، 39 / 7 .