ولاية ان شاء النكاح للمكلّف فى محل يقبله فعلم انّ النكاح لا يوجد في اليد بانشائه فى اليد فلا يتصور زواله عن اليد مع انّ اليد لا يقبله فكان طلاق ازالة النكاح عن اليد لا تقبله بعد و صار كاضافة البيع الى اليد الا انّ الاطراف يدور مع ثبوت الملك في الذات و زواله عن الذات فى حلّ الاستمتاع و حرمته كما فى البيع و العتاق و علي هذا خرج جزو الذى لا يتجزى و النصف و الراس و لا يحتاج فيه الى تحقيق اللغة و لا يقال بانّ الظاهر من حال القائل الاحتراز عن اللغو و لكن ظاهر الحال متروك فى صور و صور المنكر .
تا به را به آفتاب اعتراض نباشد كه من سياه چراام و تو روشنى
ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ
« * » سبحانك مىگفتم جان گويى يقين و صدقست في اللّه و صفاته مع عبد كه بهر جزو كه آن يقين يار شود آن جزو زنده مىباشد چنان شود كه همه اجزاى تن تو يار شوند در تسبيح گفتن مر اللّه را و همه جان ور شوند و با روح و با عقل و تمييز شوند و يا چون يقين بيشتر شود در آن زمان همه اجزاى مكوّنات زنده شوند و تسبيحگويان شوند و تو بچه اندازه زنده مىشوى بيقين خود بهر كجا كه نظر تو افتد آن چيز همان مقدار زنده شود در آن زمان به نظر تو چنانك كوه طور با يقين موسى زنده شود و جبال و طيور با سليمان ، 476 و حديد و عصا ايشان را نبيند بدان صفت به همان صفت مردگى خود ببيند و روا باشد كه اين موجودات از روى آن طرف مرد زندهء با يقين زنده باشند و از طرف خلقان ديگر كه بىيقيناند و مردهاند جماد باشند چنانك اين مرد زندهء با يقين ازين طرف كه نظر اوست زنده است و از طرفهاء ديگر كه نظر و حواس او از آن منقطع است مرده است و چنانك موجودات از طرف قبول فرمان اللّه زندهاند و از طرف قبول فرمان خلق مردهاند .
هامش
( * ) قرآن كريم ، 6 / 96 .