مكوّنات را پيش خويش ديدى ، به يكچشم كالبد خود را بين و به يكچشم همه مكوّنات را مىبين ، اين مسافت ازين روى مىنمايد امّا از راه ديگر روى مسافت نبود آن مسافت از بهر آنست كى حجابهاست كه قطع مىبايد كرد روى روى حجاب بسيار بايد تا به روى از آنك هرچ از زير حجاب روى بر طول وى تا سر وى رسى بسيار بايد امّا اگر از حجاب گذاره كنى سرتاسر حجاب را بتوان ديدن بىقطع مسافت ، نبينى كه اللّه را با جهان و عالم و همه موجودات مسافتى نبود چون بنده باللّه رود به يكدم از جهان چگونه مسافت بود ميان وى و ميان جهان ، آن وقتى كه خوابش خوانند كه وقت غفلتست و وقت حجاب ، بغداد رفته باشى كه هم كالبد پيش تو باشد و هم بغداد ، كسى سرانگشت بگيرد از بغداد بىدرنگى آمده باشى .
سر رشتهء صواب آخرتى دست آورده بودم باز مشغول شدم از سر دستم برفت ، قوم را گفتم كه آنچ مىبايست يافتى و بجاى نهادى چون به چيزى مشغول شدى از شادى آنك مراد يافتم چنانك جشن نهد بر حصول مراد ، گزافگويى كردى چو بازآمدى معشوقه را نيافتى ، اكنون هماره مىجوى معشوقه را و حاصل مىكن ، باز به چيزى مشغول مىشو تا او مىگريزد باز متوكّلوار مىطلب و دشوار مىيابى يعنى اگر معشوقهات من بودم روى سوى من چرا نداشتى و به كسى ديگر چرا پرداختى همچون مهرهء ابو العجب 472 زير حقّهاش ديدى ناگاه سر از حقّهء ديگر بيرون مىكند .
سلام زمانه چون شستى است از گزافه لگام عليك مگير تا روزى برنج اندر نمانى تخم كه اندر زمين اندازند لايق زمين اندازند تخم زمين خاك چنين باشد امّا تخم عقيدت و عمل را زمين در خور وى باشد چون تخم معقولست محسوس نى ، نيز زمين معقول باشد نه محسوس ، اعتقاد راى و عزم چون تخم او عين و غيب است در زمين تن نيابى ، نيز زمين وى غيب بود چنانك نفخهء روح را صورت دهند نفخهء غيب و فعل ترا نيز صورت دهند در عالم غيب و قالب دهند و در زمين غيب بكارند تا برگ او بلند مىشود .
اللّه ايستاده است اختيار و تدبير و عقل و ارادت و عشق و حرص من هست مىكند تا از من فعل در وجود مىآيد و تا هيچ گونه بىكار نباشم اكنون نظاره مىكن كه
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص١٥٥