آن يكى دستار صدقه داد گفتم ديگران سر درباختهاند تو دستار درباز .
رنج بگرد روح اندر نرسد .
اين عالم را بر چهار ضد بنا كردهاند چون وجود بر خلاف اصل باشد بقاش بفضل ما باشد .
مثال ستارها با برج همچنانست كه جامه با آدمى كه جامه آدمى را گرم كند و آدمى جامه را گرم كند كه اين گرمى نه در وى باشد نه در وى . هرچ در مقابلهء حواسّ تو داشتند آن را ديدى و هرچ مقابل وى نداشتند نديدى همه حسّ همچون چشم دان كه دور دور را نبيند و نيك نزديك را نبيند و پس سر را نبيند نيز حواس تو عالم غيب را نبيند ، ترا از دوزخ تن تو چنان نگاه مىدارند كه وى را خبر نيست از ورخجى وى پردهها ثابت كردند تا مشام بوى ناخوش بوى نرسد و از بويها [ ء ] خوش استنشاق مىكند و نظر ورخچيها نبيند و صور خوش مىبيند و مذاقه مزه را مشاهده مىكند و ورخجى دور مىدارد ، برجها را هيچ در نباشد و راه نباشد تا عمل وى بيرون آيد ستارگان چو روزن و تا به بوى رسد اثرها از وى بترابد ، يا چون پيشهوراناند پيشهها را پيش نتوانند بردن تا بشهرها نرسند كه هواى آن شهرها موافق بود مر آن پيشه را ، چنانك كاغذ بسمرقند 459 و لشهكالى ؟ ؟ ؟ يشهكال 460 ؟ ؟ ؟ اين تركيب معيّن حاجت نيست مر راحت دادن اللّه را كه همه تركيبهاى متضادّ را راحت داده است ديگر ندانى به ضرورت برين كار دل نهاده باشى سگ را چه ستم شكار برى چه مزه باشد نظير تو همچنانست كه كسى ناگاه از خواب بيدار شود كالهء عمر دزد غفلت برده باشد باز چون درانديشد گويد اگر ببرده است گو ببر ، باز دلش برندارد ، بدود كاله باز ستاند قسمت كردن گيرد گويد پارهء نسب 461 بايد كه برگيرد و دو پاره من و برگرفتن هر دو ميسّر نشود گويى هرآينه نيمهء را افساد مىبايد كرد نيمهء خود را افساد كنم يا نيمهء نسب را باز گويى اگر افسادى نيست هر دو نيمه افساد نمىبايد كرد و اگر افسادى است رنج اين همه چرا تحمّل مىبايد كرد ، درين اشكال درين دو راه مىبمانى ، كسى مىآيد و ترا از بهر كار خود بانگ مىكند چون از كار آنكس فراغت يافتى باز سر ماه تردّد
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص١٤٧