تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
الصّورة ذلك الثّواب و ان عنيت به شيئا آخر فلا نسلّم بان المشترك ثابت بهر جزو وجودى كه به تو تعلّق دارد و تعلّق گيرد از جسم و جوهر و عرض و فكر و نظر بيفشان و منبسط گردان و چون معلوم شد كه هستيها از عالم غيب و عدم مدد مىگيرد بىتكيّفى از آنك تكيّف از صفات محدثه است از غيب و از عدم در آن وقت كه مدد از عدم و غيب مىگيرد تكيّف نيست و چون آن تكيّف سبب نشو و نما [ ء ] محدث بود راحات و خوشى باشد چون بنفشه‌زارها و هوا و مزه‌هاء عشق و مصاحبت و سماعها بىچون و چگونه باشد كه اجزا در آن آسيب دارد و غرق آن مساس باشد تا بسبب او در هوا مىشود و بلند مىشود و صفت وجود مىگيرد هر جزوى چون مرغابى همه تن در آن خوشى غيب غرق باشد اكنون نظر بدان استغراق اجزاء خود دار ، آن هواء خوشى و راحت و بر آن وجه كه هر جزو ترا در كنار گرفته استى و در آن وقت ذكر اللّه مىكن و به اجزا آن مزها را بىچگونگى به خود جذب مىكن و چون نظرت در آن عالم حيوة باشد گويى شخص تو در دار الحيوان 457 استى و چون درين عالم شكّى نيست ضرورى در دار الحياة باشى .
يا جِبالُ أَوِّبِي
« * » جان چيزى لطيفست بىچون كه با هر چيزى كه آسيب [ زد ] اهتزاز گرفت اگرچه با كوهست كه جمع است با اجزاى پراكندهء تو آسيب زد همچنان باشد باز جان جان دوستى است كه جان بىدوستى پژمرده باشد و با دوستى تازه و زنده بود نبينى كه بعضى آدمى به دوستى زنده شود چون به محبّت پارهء چيزها زنده شود چه عجب كه كلّ چيزها به دو زنده شود و چون محبّت ذاتى كامل شود سرايت كند به چيزى همه زنده شود چنانك كوه و چنانك عصاء موسى و سنگ‌ريزه در دست محمّد 458 عليه السّلم و ياريگر وى شود ، الهامات كه سخن اللّه است ردّ مكن تا سخن ديگر گويد با تو ، چون سخنش ردّ كنى چگونه سخن ديگر گويد تصرّف مكن در الهام سخن كه مصلحت هست يا نه تو عاشق متصرّفى يا متصرّف و صرّاف سخن ترا صرّافى سخن كى داده‌اند .
هامش
( * ) قرآن كريم ، 34 / 10 .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 146 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر