تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
آبها و ابو العجبها و زينتها و تجمّلها مىگوى كه اى اللّه از همه عجبها و شگفتها و سكرتها در اجزاى من پديد مىآر و خشيتها ، و نظر مىكن كه اين اجزاى تو چند هزار رنگ عجبها گرفته باشد تا اجزاى آدمى شود گاه سبزه و گاه شاهد و عاشق و آب روان بوده باشد و چون اجزاى آدمى شد چند هزار عجبها مشاهده كرده و خوشى هر عجبى به حالت وجود او مقصور بود و متلاشى شد كه اگر آن چشمهاء خوشيها يك‌بارگى روان شدى ترا ازين جهان يك‌بارگى ربوده باشدى چنانك [ اگر ] بادها و آبها و رعدها و برقها بيكبارگى در وجود آيدى كجا عالم خاك برقرار ماندى اكنون درين يك زمان اين شگفتيها و عجبها و خوشيها [ ء ] عجبها و شكوههاء سبحانى و عجايب در خود مصوّر مىدار و همچنين كه اجزاء خود را باثر سبحانى چنين افروخته دانستى اجزاى خانه و زمين و مسجد را همچنين دان كه اين اجزاى خاك چند هزار بار عجبها شده باشد ، پرهيبت و پرشكوه بر حضرت اللّه از بهر آن مانده است ، كوهها انگشت تحيّر در دهان مانده از بهر مشاهدهء عجايبهاء اجزاى خود كه اثر سبحانى است گويى اين كرهء خاك بيخ درختست كه تنهء او هواى لطيفست و شاخهاء او افلاك و ميوه‌هاى او ستارگان تا اجزاى خاك چند هزار بار سبزه شد و ميوه‌ها و آبها و حيوانات شد و آدميان و پريان و ديوان و عجايب بين شد و عقل و تمييز و روح شد و باز خاك شد . با خود مىانديشيدم كه چه عجب باشد اگر اين روح و راحت كه به مسجد مىيابم به تنهايى و به خانه يابمى قوم را گفتم بجاى اصلتان كارتان نمىرود و بجاى عاريتى كارهاتان مىرود گويى كه چه شودى كه اين كارها به شهر ما برودى و اين آرايش كه به شهر ديگرانست به شهر ما باشدى و از آن كوى سرمايه‌ها و نهالها مىبرى تا به شهر خود بنشانى و چند بار بردى آن نهال نگرفت و آن كار تو نرفت همچنان مىبرى و مىكوشى نى نى
وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها
« * » هر موضعى را مخصوص كردست به فايدهء تا جهان مأهول ماند و تزاحمى نشود ، به يك موضع ، شارستانى 441 بشارستان و قوهى 442 بقوهستان و خرما بسجستان 443 و مكران و سوهانى ببخارا 444 اگر چنانك ممكن بودى پس موضعى [ را ]
هامش
( * ) قرآن كريم ، 41 / 10 .