ترا از آن حالت دور مىكند يعنى
لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ
« * » نه كسى ديگر را اكنون تو مملوكى اجزاى « 1 » .
كافر خطايى سمرقندى را مىگفت اى تو مرا بكشى غازى باشى من ترا بكشم شهيد باشى من خود ترا دارو آمدم تازيانه بر اسپ زد و بگريخت گفتم اين تصوّر بهشت درين جهان چنانست كه كسى بر سر كوهى باشد به پستى وادى گردى مىنمايد چون فرودتر آيى گرد « 2 » سبز مىنمايد با آثار اشجار و بنا و آب روان مىنمايد تو نيز چون از كمرگاه مرگ درگذرى نمودن گيرد تنهء اشجار و آب روان مىگويى كه فرزند را جنس خود برآرم خود را موقوف فرزند مىدارى تا جنس تو برآيد اكنون خود را نظر كن كه از چه جنسى اگر از جنس عارفان و متوكّلانى همچون اسماعيل 420 و ارغون شهى 421 كه بچهء خود را بر در دكّان روّاس ديد گدايى مىكرد و همچون ابراهيم ادهم 422 موقوف بچه چه باشى و اگر از جنس عالم اسبابى گرد توكّل چرا مىگردى حاصل عالم اسباب را نگاه داشتن بنا بر سماعست و عالم توكّل بنا بر ديدست ديد قوىتر بود امّا ترا اعتماد نه بر ديد تست نه بر شنود چو برينها اعتمادى نيستت بر چه چيز اعتماد دارى كسى را كه در ديده و شنوايى خلل باشد هر قدمى كه نهد بر سبيل توكّل نهد اكنون چون ترا قدم كوى سماع نيست متوكّلوار قدم در كوى ديد نه و خود را گير و پسران را فراموش كن از آنك همه خلقان غير تواند و جنس تو نهاند از آنك هيچ كس در حيث هستى تو نهآيد در مزهء شهوتت هيچ مادر و پدر و فرزند مزاحم 423 و مدخل ندارد و در مزهء طعام و مزهء آب و مزهء نظر به شهوت و شفقت و مرحمت هيچ كس در حقيقت تو مدخل ندارد هرگاه مراقب حال كسى ديگر شدى تو محو شدى و بهرهء تو محو شد پس محال آمد كه تو با كسى ديگر جمع شوى در يك زمان ، اكنون هرك فرزندان و دوستان مىورزد در بعضى زمان نيست مىشود و ناجنسى را بجاى خود مىدارد و هرگاه خود را باشى همان خود را با اللّه موجود مىدارى شرك خفى 424 چون كرد كردست 425 شرك جلى 426 چون كوه .
هامش
( * ) قرآن كريم ، 2 / 255 .
( 1 ) - چند كلمه خوانده نمىشود .
( 2 ) - اصل : كر كرد .