رنج باشد مىطلبد كسى را تا بوى دهد و بار از خود بنهد اكنون چنين مىبايد كه سخن هيچ كس نشنوى و از حال جهان و دانشمندان و شهرها و لشكريان و سلاطين هيچ نپرسى تا اين خاشاك بر روى دل تو ننشيند و ترا مانع نبود از كار مهم و موانست باللّه و ذكر آن جهانى هرك ازينها بىخبر مىبود هنر آنكس باشد و آنكس را مىستايند كه وى در عالم ديگرست و فراغتى دارد ازينها ، او را چه پرواى اينها باشد اينها كار بيكارانست كه ديگران دارند حاصل تو مقصود را باش و آن ذكر اللّه است و موانست بوى و آن جهانى را ، چو همه خلق را مرجع اينست چون تو وكيل در 416 باشى همه جهان محتاج تو شوند و تو محتاج ايشان نباشى آخر ترا حالتى باشد كه جهانيان خود را به تو اندازند و ترا ازيشان زحمتى آيد و ناخوش بوى به از آن حالتى بود كه تو بديشان مفتخر بود « 1 » و دربند آن لقمه باشى كه در دست ايشان بود .
با صوفيى نشسته بودم گفتم دوست كم از آن نبايد كه مردم را به خود مشغول نكند او با خود انديشيد كه چون دوست بدوست مشغول نخواهد شدن مقصود از يار شدن و دوست بودن چه بود جواب گفتم همچون نبات در زمين چون جمع باشند برويند چنانك بوقت پراكندگى نرويند امّا به يكديگر مشغول نبوند هركسى به شربت خود مشغول بوند و از حال يكديگر بىخبر باز بحضور صوفى اجزاى من به شربت خوردن خود مشغول شد نظر كردم همه جهان از شربت اللّه مىخورند هركس به لقمهء خود مشغول تا بهشتم مصوّر شد و هيچ چيز ديگر نمىنمود جز بهشت گفتم بهشت اللّه همچنين باشد همه اجزاى جهان برقرار و در حق طايفهء جنّت ابدى متحقّق شود و ازين جهان و از آن جهان و از دوزخ خبر نى امّا اين تصوّرات مساحت زمين 417 است و رشته بر چوب زدنست 418 چون مداومت كنى تا بدر مرگ و آن عبارت ازين آيد كه ايمان بدر مرگ با خود برد آنگاه اين بنا تمام شود و بهشت ابدى محقّق شود .
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ *
« * » نفاذ مشيّت را نظر مىكردم همه اجزاى خود و اجزاى عالم ديدم بتعظيم با خون جگر از ظاهر ايشان روان پيش اللّه ايستاده بودند و همه
هامش
( 1 ) - ظ : بوى .
( * ) قرآن كريم ، 2 / 255 .