و فرمان من باشد از افنا و از وجود و از قبض و از بسط و غيره من صفات الكمال .
چون از ضمير مىگويم مريدان را گويم هرك را نعرهء مىآيد رها كنيد تا بيرون آيد و بازمداريت .
نجيب طبيب گفتى كسى را كه [ خون ] برخواستى داشتن كه پيش از خون برداشتن چهار ستير عناب و يك ستير آلو تر نه و آب آن بخور سه روز دمادم همچنان بخورى تا خون صاف شود آنگاه خون برگير چون رگ بزنى بر جايى تكيه كن بنشين و خود را هيچ رنجى مفرماى ، شراب جگرى 409 يا غوره و شكر با آن يار كن سه ستير از وى « 1 » .
خواجه حجّاج صاحب كرامت سمرقندى 410 را مىديدم راحتى مىيافتم امّا چون سخن مىگفت ملالتى مىآمد حكايتى گفت يكى زن را هشتماهه نان بود مىگفت كه اين خورده شود چكنم عاجز بمانم بيا يكساله نان حاصل كنم شويش گفت كه جامه بازانداز تا بخسپم زن گفت هيچ عيب نيست بر جامه چرا مىخسپى گفت سپس هشت ماه بيمار خواهم شدن .
خواجه حجاج گفت نماز كردم از پيش رويم يكى آدمى برآمد دو خط پديد آمده بر رخ وى از زير چشم ازبسكه بگريسته بود شكافته بود و راه شده 411 با من سخنان گفت از ديوار برون رفت كه درش حاجت نيامد همين خواجه گفت صد فرسنگ برفتمى بىنان و آب و در ماهى يك من و نيم آرد بس كند نان ككرك 412 پونگ برزده 413 را ثريد كنم و آنگاه اندكى آب سرد بر وى ريزم تا او نم به خود كشد آن را بخورم امّا از سخن گفتن بسيار او بىخير مىشدم و چون تنها مىشدم سخن لشكريان پيش خاطرم مىگذشت و بحث دانشمندان نظام سمعانى 414 و خوارزمشاه و خطايى و غور 415 و دانشمندان ايشان و درگذشتن اينها بر خاطر جز تضييع عمر نى و مشغولكننده از خطرت آن جهانى گفتم خاموشى خوش كسى را بود كه كار از بهر خود كرده بود هرك كلمه و عملى از جاى [ و ] از كسى ديگر برداشته باشد با وى آن كار و آن كلمه
هامش
( 1 ) - چند كلمه ناخواناست .