يكى تردّد و يكى گشاد من نمىدانم كه ازين منها كدامم اى اللّه يكى منم را معيّن كن تا اسناد فرياد بوى كنم به تو ، اين بدان باز مىگردد كه جزو لا يتجزّى را وجود نيست كه چون من را پاره كردم اجزاى بىنهايت شد و هر يكى من شد و من هر يكى بتعارض متساقط شد .
قوم را گفتم در بندها بودى باز قاصد گشاد بندها گشتى ناگاه قراضهء را يافتى بغلط برداشته بود بدلى آن ظاهر شد گفتى همه متاعها را بعد ازين سرسر كنم 391 و دگران اين غلطى را نمىدانند اكنون چون صرّافان جملهء اين قراضات را بر تخته ريختى و ذرّه ذرّه را مزّه مىكنى گفتى چيزى بيرون آرم كه در آن گفتوگوى نه رود و به تنآسانى مرا دخلى درآيد .
بعد از پريشانى چون از خواب برخاستم گفتم بيا تا تعظيم اللّه را باشم و هر نفسى را چون نفس باز پس دانم همان انگارم كه فرزندان يتيم شدند و اجزاام گرد جهان پراكنده شد و مرگ درآمد و گناه بسيار درآمد بگويم به حضرت اللّه كه چنين است كه مىدانى با من بيچاره هرچ خواهى كن و در صفات اللّه نظر مىكردم نخست گلزارها و از پى آن خارهاء قهر و از پى دشنههاى آتش از آنك او را هم قهرست و هم لطف الّا آنك رحمت مقدّمست سبقت رحمتى غضبى چون پيش هواى چشم بنگرى باغها و رياحين و از پى آن خارها و آتشها همه اين عجايبها [ ء ] بىنهايت بيكبارگى در يك ريزه هوا مىبين كه اللّه ممكن است كه همه را ازين جاى بيرون آرد .
قوم را گفتم چنانستى كه كار و شغل شما پيش ازين زمان چنان گسسته بود كه كسى ريسمانى را بگيرد و پارهپاره كند و يا كرباسى را خفخف 392 كند و لكن وى پاره نكرده باشد هركسى پارهء كرده باشند و در آن ميانه دلتنگى و او در آن ميانه باصحاب به جنگ و كسى كه وى را سرمايه داده باشد بيگانه شده باشد يعنى باللّه و همچنانك ديوانهء باشد ساعتى جنگ و ساعتى آشتى و چون پهلو بر زمين نهاد تيرها كه دزدان زده بودند از وى بكشيدند و خارها از پاى وى بيرون كردند چون در
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص١٢١