هو مذهب الشّافعي فى القتل و القطع متفرّدا و جملة الجراحات و كلّ واحد من الامرين منتف امّا القصاص عينا كما هو مذهبنا فلأنّ القصاص اصلا لمّا كان منتفيا كان به وصف العين منتفيا ضرورة و امّا التخيير بين القصاص و بين كل الدّية هاهنا منتف على مذهب الشّافعى لأنّ التخيير هاهنا بين القصاص و بين نصف الدّية على كل واحد منهما ربع الدّية اذا مال الى الدّية .
به خانهء قاضى زين بغدادى و رضى سمرقندى 382 مسئله مىگفتند من مطالبهگر 383 كردم و خجل شدم پيش زاهد قالى 384 و معارف شهر روز ديگر با قوم گفتم چيزى باد دادهء مىگويى چگونه كنم كه باز بچنگ آرم و مىگويى چه باز آرم چو هرچند گاهى از من گم مىشود اگر بازآيد آيد و اگر نهآيد گو مه آى يعنى آب روى اكنون آن گمشده چنانست كه از دست تو بيفتادست و يا كسى به غصب از دست تو بسنده است و گفته است كه حق منست يعنى مسئله گفتن اكنون آن حق من بوده است و يا حقّى مشترك اكنون در تكاپوى حق وى نبودست چندين گاه مىداشت و حرام مىخورده است يعنى منصب مسئله گفتن اكنون دست و پاى مىزنى تا خجلت و ملامت از خود دور كنى اى خواجه تو حلّ و حق و كسب حلال از بهر آخرت مىورزى يا از بهر روى خلق اگر از بهر آخرت مىورزى ترا باللّه بيّنه اقامت كردن حاجت نيست و اگر از بهر خلق مىكنى هزار بيّنه اقامت كنى همان حرامخوار و باطلت دانند اكنون اللّه آتشى برافروخته است و ترا بر آنجا برانداخته تا اگر درينجا بر جوشى و بيّنه اقامت كنى و هنر خود را بر خلقان و حلّ و حقيّت خود را بريشان ظاهر كنى كفى باشى و ريمى كه بر سر آبى به مطارحت اندازند و اگر صبر كنى و به پستى نشينى چون جوهر زر و نقره به بلندى سر بهشت و علّيينت برند اگر دژمى و بىمرادى همچنين بود قضيّهء مؤمن درين جهان از آنك بدان كه ضدّ مؤمنانند در جهان بيشاند پس آسيب به بدان و ناموافقان بيش باشد پس رنج و بىمرادى بيش باشد موضعى ديگر
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص١١٨