تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
وعده كرده‌اند
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ
« * » اينجا نظر و تأمّل در صور اعدا بسيار مكن تا جانت نكاهد و جگرت بريان نشود و بمنظر اعلى رسى نظر مىكن كه همه رعايا و احبّا مىبينى
نَضْرَةَ النَّعِيمِ
« * » تازگى كه اثر ناز و نعمت و كامروايى و مراد و شادى مىبينى گويى هرگز باد گرمى بريشان نوزيده استى آه سردى در روى ايشان كسى نكردستى اگرچه خشكى و آژنگ بىمرادى درين جهان و لكن تازگى آخرت اى مؤمن مهيّاست
يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ
« * » لقمها با هزار غصّه و رنج خورد و همه ناگوار آمده شربتى بدهند كه همه گوارنده شود . سؤال كردند از مسئله ضالّ 385 ندانستم در تذكير مشوّش گشتم گفتم دانى مشوّش از چه چيزم از آنم كه شادى مىكنند از هنرى كه آن هنر موجب شادى نبود تفاخر مىكنند به چيزى كه سبب فخر نيست هرچند كه باز پرسى كه ازين هنرها كه جمع كردهء چه سود دارى هرچند بينديشد هيچ سودى نداند همه از هنر خود بر آتش‌اند و دلتنگ و مىخواهند تا بگريزند امّا با ديگرى شادى و تنعّم مىنمايند تا آن بيچاره مغرور شود و هم بدان چاه فرورود ، خور بسيار مينداز تا مردارخواران شياطين با تو جمع نشود اگر آدمى گويى سنگ بوده است ممكن بود ار آنك سنگ سرمه و زر و نقره و مرواريد كه معجون آدمى كنند جزو [ و ] ى مىشود چه عجب اگر گل وى سنگ بوده باشد آنگاه آدمى شده باشد . سبحانك گويى هر ازين كلمه حالتى بوده است چون برق مر صاحب حالت را از غايت تعجّب و خوشى اين كلمه و امثال وى چنانك و بحمدك بگفتى و بىهوش شدى اكنون هر جزو من و اجزاى هوا و در و ديوار گويى صاحب وجدىاند اين كلمات مىگويندى و ستارهء دليل صاحب حالتى وى پيداست و كبودى آسمان نيز . با شرف كابلى نشسته بودم گفتم فرق ميان دنياوى و دينى 386 اينست كه دينى آنست گويد او بهترست و دنياوى آنكه گويد من بهترم
وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ
هامش
( * ) قرآن كريم ، 83 / 22 ، 23 ، 24 ، 25 .