آن به حقيقت ديو و پرى باشد و او را بيمارى نمايد چون غلط در حسّ رواست و نيز چنانست كه كسى بطبع و فلسفه و نجوم فرورود ديو و پرى و فريشته خود را بوى ننمايد چنانك كسى قرآنخوان و قرآندان بود ديو و پرى به روى كارى كم كند و در كوهپايهها كه مردمان كمعقل باشند بريشان كار كنند .
منهاج گفت من چندين هزار گناهان دارم چه كنم گفتم چنانك باد خزان بوزد برگ سبز و زرد درختان نماند نيز با اين باد ترس و تقصير بينى برگ زرد سقم ذنوب نماند و برگ سبز دنياوى ، تا بدل وى سبزهء آخرت حاصل آمده است سبزك دنيا مخور تا زرده برنيندازى .
پارسىخوانان 374 را گفتم مقصود از كسب حلال و غزو و جهاد و صلوات و همه چيزها از بهر دينست و دين تركيب از دو چيزست يكى رجا و يكى خوف تا عالم خوف چه عجب و عالم رجا چه عالم خوش است اين عالم بىآن نى و خوف بىاميد نى و اين دو چيز مفضى به دو تعظيم است يكى تعظيم « 1 » از روى محبّت و يكى تعظيم از روى خوف يكى اثر لطف و يكى اثر قهر جهان از بهر اظهار اين دو اثر است نه از بهر حاجت خلقان ، ابليس قياس كرد اللّه علم داد باطن آدم را فرمود كه باطن آدم منوّر بعلم و باطن تو مظلم بجهل ظاهر چاكر باطن باشد و سر چاكر سرّست اكنون سر ظاهر خود را به چاكرى سرّ آدم اندرانداز و سجود كن .
سؤال كرد كه نجاشى و عمر 375 رضى اللّه عنهما بآيتى كه بشنيدند چندان بگريستند و ما چندين مىشنويم و نمىگرييم گفتم آرى ايشان زشتى كفر را ديده بودند و تو نديدهء مجاوران كعبه گستاختر باشند و نيز ايشان به ناز و تنعّم چون شاخ تر بودند آتش چو بديشان رسيد زود آب دوان شد امّا ترا رنجها خشك گردانيده است تو به آتش مىسوزى و خاكستر مىشوى اين رنج ترا ثواب بيش از آن باشد
يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها
« * » آتش حرص در تو چنين زده است آتش قيامت را چه منكرى حرص تو دركهء دوزخست
هامش
( 1 ) - اصل : يكى تعظيم يكى تعظيم .
( * ) قرآن كريم ، 9 / 35 .