مىشود و نظير وى چون آن شوى زن مطرب بود ناگاه درآيد و دلارام خود را با ديگرى يابد از دست برود و دربند جدايى شود و بيگانگى امّا باز نظر بدان قليهاء 373 آماده و لباسك پاكيزه و بستر گرم و نرم و دلفريبگى زن مطربه پيش خاطر آمدن گيرد يك نظر به نغوصهء مزاحمت ديگرى مشوّش مىشود و مىخواهد تا براندازد و يك نظر به تنآسانى كند و آن را سخت مىگيرد و يا چون كودك سست طبعى بسبب سرزنش ديگران درشتى مىنمايد و نظر بدان قراضه و شدّت كسب مىكند و با خجلت و تشوير تن درمىدهد و يا چون عروس مردهشوى بسبب آن مال خوش كرده باشد اين عيبها را درين عالم بپوشى آن روز را چه كنى .
يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلًا الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَ كانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرِينَ عَسِيراً
« * » تنزيل ملايكه آن طبيعى مىگويد كه من فرشته را نمىبينم هم او مىگويد كه كمينه ستاره زياده از كرهء خاكست و برين خاك چندين هزار رونده و به اختيار ، مشاهده مىكند برين ستارگان و آسمان بدين عظيمى مختاران را منكر شده بل كه آن مصروع چنان شود در آن صرع خود كه برين كرهء خاك هيچ مختارى و روندهء نگويد و او خود چند يك خاك باشد و افلاك باشد آن خيال خود را مدبّر داند و بس باز چنان شود كه خود را هم اختيار بيند آسمان خالى و زمين خالى و بدانك آن متخيّل مصروع هيچ مختارى نبيند بازارها كى خالى شود و كن و مكن و معامله و جنايت و برائت و زندان و خلعت و درگاه و سلطنت كى خالى شود و او صرع و پرى را منكرست و او خود همان ساعت مصروع و ديو زدست كه اين سخن مىگويد و اين عين ديو است كه سخن مىگويد اگر ديو را منكرست گو خود را ببين آن ساعت كه داروى بخورد تا آن عيب از وى برود و او بخورد و نماند و چون روا مىدارد كه آدمى پرىزدهء سخنگوى را مىببيند بيمارى باشد و خيال چون روا نمىباشد كه همان كه مفلسف و طبيعى را خيال و بيمارى مىنمايد و
هامش
( * ) قرآن كريم ، 25 / 25 ، 26 .