تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
شما ببرم و چنان ايمنتان گردانم كه منارها سازيت و مسجدها و مدرسها و صوفىخانه‌ها چون خان پسر خان ويش كرد را بكشت مرا نيك سخت آمد نزديك بود تا دعاء زوال ملك گويم باز درانديشيدم كه روزى دعا مىكردم از بهر هلاكى پسر حاجى صدّيق بسبب بيرون كردن امير ابو بكر نقاش را از خانه اكنون نيز من ساعى بوده باشم در هلاكت طفل حاجى صديق . قوم را گفتم و حاجى صدّيق آنجا بود چنان مىنمايد كه وقتى شربتى خورده باشدى گوارنده و يا طعامى پاك دانسته و يا لباسى پوشيده استى آن را با آرايش مىدانسته استى اكنونش ، معلومش مىشود كه آن خون خورده است و مردار و يا جامه نجس و معيب مىبوده است و اين علم وى را به قياسى حاصل شده است كه ديگرى را ديده است كه مانند اين شربت و طعام خورده و مثل اين جامه پوشيده است خون و مردار و پليد بوده است خواسته است تا شنعت كند و او را غره 372 زند پيش مردمان يعنى مىخواستم تا دعاى بد كنم والى را و لكن چون نظرش بدان شربت خود افتاد يعنى پسر حاجى را دعاء بد مىگفتم دانست كه آن هم خون بودست اگرچه اين مثل اين نبوده است در زشتى و آن اندكى زشتى از بهر آن بوده است كه نوش آن شربت از بهر دفع مضرّتى اندك بوده است يعنى از بهر بيرون كردن امير ابو بكر نقّاش از خانه امّا والى را از بهر سلامتى ملك را پسر ويشكردى را هلاك كرد هرگز اللّه كسى را كه زود دعاء بد كند ولى نگرداند كه اگر چنان كس را ولى گرداند جهان خراب شود همچنانك ترك غره زدن بگفت بدان سبب كه مثل آن ورزيده بود نيز در انديشيد كه شايد والى با من مثل اين خيانت كند و اين‌چنين مردار بخورد درين متردّد شد كه غره زند يا نزند چو وى مثل دلالى بودست مر كالهاء وى را اما چو اين عيب نيك يافته است درين متاع وى به هيچ‌وجهى نمىتواند پوشيد و اين زشتى را تحمّل نمىتواند كردن اگرچه بسيار عيبهاء ديگر را پوشيده است امّا نظر مىكند كه اگرچه اين پى حجّامى كرد و ورخجى ، وقتهاء ديگر پاكيزه‌كارى كرده است اكنون چون دلّال اوست و وى از نفع حالى و شربتى خوش هست اكنون چشم را برافكندست تا كجا هنرى يابد تا اين عيب را بپوشد و پاره‌پاره ساكن‌ترى
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 112 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر