تو قابل قسمت نيست چون خواهى تا بنويسى گوش به سخن مادر چگونه دارى و فلان كنيزك كار چگونه مىكند و يا نبايد كه بچه به كنار بام آيد به يك هوش به صد كار مشغول نتوانى بودن هر كارى كه پيش آمد جمع شو در وى [ و ] از سر و پاى خود [ و ] دو جهان فراموش كن و همه تدبيرها را مفوّض ب اللّه كن چو اين قدر كار را كنندگى تو ببايد دانى كه كار جهان بىكنندهء نباشد و اگر جمع مىشوى در كار چون از بهر عزّت تن خود شروع مىكنى چون سگى كه استخوان پيش آرد نه مادر نگرد و نه پدر و نه خواهر و نه دوست از هرك يك ريزه خلل در كار وى پديد آمد چون سگ در وى روژد و آژنگ بر آژنگ چون زره زبر يكديگر افتاده اين تن چو شكل خرگاهى و در وى عمله چون روح و نفس و عقل و دل و ملايكه و شياطين و دست و پاى كه دستافزار را ماند برون سوى در كارى مىجنبد كسى نداند كه جنبانندهء اين آلات نفسانى است .
در انديشه اين مىآمد كه كدام نوع علم ورزم و اين تدبير مرا فروگرفت و گران بار شدم آيت خواند كه
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ
« * » يعنى آن زمان هرچ پيش آمد آن نوع علم را تقرير كن و پساپيش 369 كارها بسيار نگاه مدار شادى جهان را سهلى دان و دربند آن مباش كه او را بند كنى و با خود نگاه دارى خوشى چون آب روانست از مشرق و از مغرب مىروژد و در جويها روان گرد تو چون ازو خوردى رها كن تا برود كه او نپايد اگرچه نگاه دارى به زمين فرورود و نيز اگر غم پيش آمد و درد پيش آمد چندان دربند آن مشو كه چكنم كه تا راه اين درد ببندم تا بار ديگر نهآيد كه راه بار ديگر نتوانى بستن غم همچو ابرست چون برآيد ببارد پارهء و برود و نيز راههاى روزى مشمر كه از كجا درمىآيد تا من خرج كنم و غم روزى مخور چنانك سوراخهاء سر پستان را نشمردى كه چندست تو دهان برمىنهادى ما مىگشاديم و ما مىفرستاديم .
هامش
( * ) قرآن كريم ، 4 / 77 .