گونه مىشوى باز به اميد مىآيى و اندر آن انديشه مخبّل 352 مىشوى هر روزى مىگويى تا آن كار دينه 353 توانم كرد چندين خيال و تردّد در ساق پايت آويخته باشد كى توانى قدم بجد نهادن درخت انجير را يا تاك را مانى كه سر از خاك برآورده باشد نه شكفته و نه تازه گشته و نه در زمين مانده نه بينايى نه نابينايى نه حركت و نه بىحركتى .
هرچه پيشنهاد آدميست آن قدر است او را و هرچ پيشنهاد نيست او را آن جبرست او را مثلا چنين كه معرفت و ذكر اللّه و محو مر ترا پيشنهاد است مىبينى چگونه جهد مىكنى و طلب مىكنى هيچ نمىگويى كه تقدير اللّه چيست و قضا چيست كه مرا معرفت حاصل شود يا نشود باز ترك معاصى چون پيشنهاد نيست همه بتقدير حواله مىكنى و جبر مىگيرى معلوم شد كه اللّه هر روزى كه ميّسر مىگرداند مر كسى را دران روش قدرى مىگرداند او را و هر روشى كه دشوار مىگرداند بر كسى در آن روش جبرى مىگرداند او را بلك اين معنى در هر كارى آسان و در هر كارى دشوار هست در هرچ نظر كردن گرفتى آن چيز بر خلاف نمودن گرفت مثلا در عدم نيك نظر كنى هست ساده نمايد و چون در موجودات نيك نظر كنى نيست مىنمايد شياطين چون كركسان كه سوداها زخم منقار ايشانست در گوشها جمله جمله نشستهاند با چشم فراز و يك چشم باز هرك در جهان درآمد برپريدند آنكس را بمنقار سودا برداشتند مىبرند سوى اجل چون از در اجل برون بردند باز پريدند به ويرانهء جهان نشستند چون كسى ديگر درآوردند باز بريشان نشستند .
دانشمندان رشيد قبايى را ديدم درهم شدم گفتم طرفه سحرى كه انبوهى خلقان در انواع ديگر دارند از علوم حاصلى نى بدان جهان و اين چندين غلبهء ايشان كه مردم را به خود مىكشد مىداند مردم كه باطل است آن و بدان مىرود .
قال عليه السّلام من ترك المراء 354 و هو محقّ بنى اللّه تعالى له قصرا فى اعلى الجنان ستيهدن اين نظرست كه محال « 1 » ديگران مىكنى لختى جنگ و لختى
هامش
( 1 ) ظ : به حال .