« هركه سرورى ندارد و مخدومى ندارد و كارفرمايى ندارد نيك بىادب باشد و اخلاق ناپسنديده دارد چنان كه كافر خطايى گردپا مىنشيند و اخ و تف مىكند » ( ص 345 ) .
گشنيج : گشنيز .
« و گشنيج صبرها و نرگسهاى چشم » ( ص 142 ) .
گنجايى : گنجش و گنجايش .
« محبّت اغيار را در باطن وى گنجايى نماند » ( ص 129 ص 373 ) .
گنگ : بضمّ اول لولهيى كه به جهت راه آب از سفال سازند و در زير زمين بهم وصل كنند .
« و تن آدمى گويى گنگى است ميان اين دو عالم و حاجزى ميان اين دو دريا » ( ص 414 ) .
گوهرگدازان : كنايه از شيشهگران ( جمع گوهرگداز ) .
« آخر از ريگ گوهرگدازان چنان شيشه صافى كردند » ( ص 120 ) .
لاش كردن : تاراج و غارت كردن و در اينجا مقصود چيدن خوشههاى انگور است در آخر فصل .
« جهانيست چون رزى كه لاش كرده باشند چون مىطلبى خوشه و غژ مىچندى پديد مىآيد » ( ص 396 ) .
لتهپاره : بفتح اوّل و تشديد دوّم پارههاى كهنهء جامه .
« همه چيزها گويى لتّهپارهء چندىاند بر روى درياى بيكران » ( ص 371 ) .
لولىباش : لولىصفت .
« نفس لولىباش لوندشكل هر جانشين ياوهرو را اسير كند » ( ص 81 ) .
لونالون : رنگارنگ .
« و آن همه در جنبش مىآيند لونالون » ( ص 11 ) .
لوندشكل : بر شكل پسر و زن بدكار ( جع : لولىباش ) ،
ما : مخفّف ميا ( فعل نهى از آمدن ) .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 487
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٨٧