و در مثنوى مىخوانيم :
بر سر دريا همىراند او عمد * مىنمودش اينقدر بيرون ز حد
غريژنگ : بفتح اول لاى و لجن .
« گويى خاشاك و غريژنگ از چشمهء پاك مىكنى » ( ص 264 ) .
غژم : بضم اوّل و سكون دوّم دانهء انگور از خوشه جدا شده .
« پس غژم انگور وجود خلقان را كه به زير پاى قدر مىمالند نه از بهر نيست كردن ايشانست » ( ص 423 ) .
غفلتلان : جاى غفلتخيز ( مركب از غفلت و « لان » ادات مكان ) .
« نهالهاى شهوات و خوشطبعى را مىخواهى تا در زمين ناحق غفلت لان نشانى » ( ص 256 ) .
غوزه : كاسه مانندى از پوست كه پنبه درون آن رويد .
« همچنانك كسى از غوزهء كثيف پنبهء روشن لطيف بيرون كشد » ( ص 177 ) .
غيژيدن : خزيدن .
« روح من به كالبد مشغول مىشد كه سرم درد مىكند الى غير ذلك و بيرون مىغيژيد از زير كالبد » ( ص 128 نيز ص 139 ، 195 ، 202 ) .
غيشه : خرهء سر ديوار و بوته و شاخههاى درخت كه بسر ديوار نهند و گياهى نيز هست كه از آن جوال بافند .
« خواه گو چنگ در غيشهء سر او كوشك زن و خواه گو در خاشاك اقارب زن » ( ص 51 ) .
فرخج : بفتح اوّل و دوّم زشت و نامتناسب .
« و اگر مراد تو از علّت همين مختارى و مريدى مىخواهى اين نام فرخج چرا مىنهى » ( ص 403 نيز ص 389 ) .
فرغرده : خيسيده ، خيس خورده .
« آن گل خشك چون فرغرده شود در ميان آب و اجزاى او سست شود آن