« و كدام ديده بود كه ستارهرويى را بديد و ستاره بار نشد » ص 284 و در مثنوى آمده است .
زد ستارهء آن پيمبر بر سما * ما ستاره بار گشتيم از بكا
سرابه : سرچشمه .
« اين پايانآبهء دنياست كه بشما رسيد بدين خوشى است تا سرابهاش چگونه بوده باشد » ( ص 116 ) .
سراغج : بضمّ غين معجمه گيسوپوش زنان .
« اى بىحميّتان اهل سراغج با دستار و كلاه تو زيادتى مىكند » ( ص 63 ) .
سر جمله : مجموع ، سراپا .
« همچنان در سر جملهء خود نگاه كردن گرفتم تا ببينم كه اين سرجملهء من كجا باللّه مىرسد » ( ص 27 ) .
سرشتنده : صفت فاعلى از سرشتن .
« اى طبيعىسرشت را سرشتندهاى ببايد » ( ص 420 ) .
سرمجموع : همه و خلاصه .
« تا سرمجموع اجزاى تو جمع نشد ازو اللّه اكبر متولّد نشد » ( ص 168 نيز ص 2 ، 24 ، 365 ) .
سرهسره : نيكنيك ، خوب و از روى دقّت .
« اگر باطن تو نيز سرهسره بنگرد واقف شود » ص 140 نيز ( ص 29 ، 223 ) .
سكليدن : بكسر اوّل و ضم دوّم گسيختن و منقطع شدن .
« از راه راست مسكليد » ( ص 170 ) .
سيب غوله : سبب خام و نارسيده ،
« آدمى چون خرد بود تلخ و ترش باشد معنى او چون زردآلو غوله و سيب غوله و چون كلان شود پخته و شيرين شود » ( ص 364 ) .
شاخ شاخ : منقسم به شاخههاى مختلف ، قسمتقسمت ، منشعب .