زرده : خلط صفرا .
« سبزك دنيا مخور تا زرده برنهاندازى » ( ص 270 ) .
زنينه : جنس زن .
« زنينهاش فرستاد و گفت سلام من ببر » ( ص 278 ) .
زوبعان : بفتح اوّل و ثالث و سكون ثانى جمع زوبع كه گويند شيطانى است .
« و اين همه حيلهء زوبعان است » ( ص 183 ) .
زوبعى : شيطنت و حيلتانديشى .
« و خواه گو به زوبعى شناو كن » ( ص 51 ) .
زه يكتايى : نوعى از زه و آن رشتهييست ابريشمين كه با تارهاى زر و سيم تابيده بگرد آستين يا گريبان دوزند « باز او را گره مىزنيم همچون انگله گريبان و زه يكتايى » ( ص 105 ) .
زيادتى : مصدر عربى با ياء اسم مصدر فارسى .
« و زيادتى ايمان و زيادتى يقين آنست » ( ص 248 ) .
سبزك : حشيش ( لغتى در سبزه ) صراحى شراب از آبگينهء سبز ، و ممكن است ترجمهء خضرا باشد بمعنى ترهبار و سبزه « سبزك دنيا مخور تا زرده برنهاندازى » ( ص 270 ) .
سپسرو : پيرو و تابع .
« چون دوستدار و سپس رو نبى شوند اللّه به بركت آن نبى ايشان را از اهل توحيد و معرفت و اهل بهشت دارد » ( ص 382 ) .
سپيدكاخ : كنايه از قبر .
« چون وقت سپيد كاخ سپس مرگ بيايد آنگاه برها برگيرى از پنج نماز كه گزارده باشى » ( ص 116 ) .
سپيده : سفيدآب كه زنان بر روى مالند .
« و روى را به سپيده و غازهء نياز و اخلاص بياراى » ( ص 96 ) .
ستارهبار : گريان و اشكريز .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٨٠