« و غم خوردن نيز چيزى نيست كه غم ناديدن برونشو كار باشد » ( ص 44 نيز ص 83 ، 146 ، 270 ، 374 ) .
بزبازى : رقصاندن بز و شغلبازى آموختن به بز .
اين بزبازى باشد نه متابعت ملّت ابراهيم باشد . . . آن نفس خسيس تو بنگر كه به حكم حرص چگونه بزبازى مىآموزد » ( ص 182 ) .
بلگ : تبديليافته از برگ .
« تا شاخ و بلگ آن بر اندام من مىزند » ( ص 168 ) .
بوش : بفتح اوّل و سكون دوّم كرّوفر و خودنمايى ، حشمت و آبرو .
« تا همه آرزوهاى من از جاه و بوش وصيت و احترام خلقان و علم و فتوى و سعادت آن جهانى مرا حاصل شود » ( ص 170 نيز ( ص 154 ، 243 ، 366 ) .
و در مثنوى آمده است .
ما ببوش و عارض و طاق و طرنب * سر كجا كه خود همىننهيم سنب
زانكه بوش پادشاهان از هواست * بارنامهء انبيا از كبرياست
بىآگه : نامطّلع ، بىاطّلاع .
« و خود را چون در و ديوار و خاك بايد كرد تا بىآگه شوى » ( ص 320 ) .
بىچونگى : بىچونى ، بىچگونگى .
« بىچونگى اللّه مصوّر مىشد » ( ص 132 ) .
بىخردگى : بضم خاء معجمه بىدقتى ، عدم دقت .
« تا چه بىخردگى بجاى آوردهايد كه هر ساعتى شما را محبوس اندهان كردهاند » ( ص 258 ) .
بيرونسون : بيرونسو ، جهت خارجى چيزى .
« تو از بيرون سون باغ در و ديوار و خار مىنگرى » ( ص 178 ) .
بيست مخفّف بايست ( امر از ايستادن ) .
« بيست تا دوستى ورزى » ص 50 « چون سپيددار بنان بقوّت بيست » ( ص 242 ) .