چنان كه افكندهء زنبور كه عسل است غذاى آدميان » ( ص 389 ) .
انگله : بفتح اوّل و سكون دوّم و فتح و ضمّ سوّم تكمه و گوى مانندى كه از قماش يا قيطان سازند و بر گريبان دوزند .
« باز او را گره مىزنيم همچون انگلهء گريبان و زه يكتايى و آن پنبه هرچند كه نخست ريشهريشه است باز ببين كه چگونه پنبهدانه و انگله مىكنند آن را » ( ص 105 ) .
اهل دلان : جمع اهل دل ( مانند طالب علمان ) .
« اما اهل معنى و اهل دلان و عاقلان كه جهدها كردهاند » ( ص 305 ) .
بادرو : بفتح راء مهمله مهبّ و جايى كه باد از آنجا بوزد .
« در هواى سموم غيبت مىكارى و يا در بادرو خوشى تسبيح مىكارى » ( ص 91 ) .
بازتابانيدن : برگردانيدن چيز از سويى بسوى ديگر .
« اختيار قاضى را بازتابان و آن اختيارش را صفت دردى ده » ( ص 189 ) .
بازنهادن : بازگذاشتن .
« يعنى در باغ درونت را باز منه تا ميوههات را غارت نكنند » ( ص 66 ) .
باشش : سكون و آرامش .
« آخر اگر وجود با ايجاد نيارامد چگونه در وجود آيد و چگونه با او آسيب دارد آخر با شش وجود با ايجاد نبود با چه خواهد بود » ( ص 128 ) .
باشيدن : بودن .
« و اين مصلح باشيدن اهل ايمان و سلامت باشيدن اهل ايمان از غفلت و معصيت بوى آن آب ايمانست » ( ص 74 و نيز ص 108 ، 137 ، 206 ، 352 ) .
برگراييدن : آزمودن و سنجيدن اندازهء قدرت و توانايى .
« خويشتن را بر گراى و بنگر كه پشتوارهء تن خود را از بهر كه مىكشى » ( ص 306 ) .
برون شو - بيرون شو : مخرج و روزنهء كار .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 466
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٦٦