ص 102 سطر 11 - كه نور صدر مبشر جان
ص 102 سطر 11 - ( مر عاصيان را ) ندارد
ص 102 سطر 12 - زمين را
ص 102 سطر 14 - كه بقاى او
ص 102 سطر 15 - از شهر شما
ص 102 سطر 16 - و همه را هم نگذارند
ص 102 سطر 17 - و اجزاى خاكيت را
ص 102 سطر 21 - به همان جاى كه بيامده است
ص 103 ص 103 سطر 3 - مگر تردديست او را
ص 103 سطر 14 - مزهء يافتهايت
ص 103 سطر 14 - مزهء و شهوتى ديدهايت
ص 103 سطر 15 - بگوئيد كه يافتهايم
ص 103 سطر 18 - تا كه جنبش تو از بهر محبوب باشد و آن جنبش تو رقص است
ص 104 ص 104 سطر 6 - ( عليهم السلام ) ندارد
ص 104 سطر 9 - زود بمصنوع آيى
ص 104 سطر 10 - چون چشمهايست
ص 104 سطر 11 - سبزها و نواها و گلها
ص 104 سطر 13 - مر تن را
ص 104 سطر 14 - از پردهء غيب بيرون مىزند نباتها و رنگها و بيخهاى نباتها سر از پردهء غيب بيرون مىزند و از عين اكنون تا دربند
ص 104 سطر 15 - حالتى نباشم دست از خود بشويم و خود را بمانم
ص 104 سطر 16 - كه بيفتم افتاده باشم
ص 104 سطر 17 - لگام برنهى
ص 104 سطر 18 - رقم وجود نهاده است
ص 104 سطر 20 - آخر ترا تا وقت بلوغ جنگ و جهاد
ص 104 سطر 21 - و نشانى از مزهء
ص 105 ص 105 سطر 2 - تكليفى بايد كردن
ص 105 سطر 2 - خير و طاعت برويد و موجود شود . اما معصيت
ص 105 سطر 4 - اهل خير اندك آمدند خلاصهء
ص 105 سطر 5 - باز گفتم كه نيكى و بد
ص 105 سطر 7 - هنر نيكو از تو پديد آيد يعنى كه باللّه باشى و در اخلاق حميده باشى و محب اللّه باشى چنانك
ص 105 سطر 9 - بر دل راه ندهى كه اگر صورت رنج بينديشى هماره پريشان باشى و اللّه اعلم
ص 105 سطر 10 - قال النبى صلى اللّه عليه و سلم
ص 105 سطر 11 - چنان كه دانها را
ص 105 سطر 13 - من شاخ شاخ بودهام
ص 105 سطر 15 - شما را نزلهاى اين خاك
ص 105 سطر 18 - و آفتاب گيرد
ص 106 ص 106 سطر 2 - انامل رسول صلى اللّه عليه و سلم
ص 106 سطر 8 - و ادراك تو بغيب پيوسته شود
ص 106 سطر 10 - آخر اين سمع
ص 106 سطر 11 - تا تميز كنيت
ص 106 سطر 11 - با او جمع شويت
ص 106 سطر 19 - سخت شدهايت
ص 106 سطر 19 - درد يا بار
ص 107 ص 107 سطر 2 - بر كندورى شعر هوا اين لقمه را به دهان خاك مىرسانند
ص 107 سطر 4 - و چون چشم و ابرو و غذا مىگيرند چنانك از يك لقمه سياهى چشم
ص 107 سطر 5 - درخورد خود
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 452
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٥٢