ص 107 سطر 7 - به اجزاى خاك تو رساند چه عجب تو اين اولاغ تيزنك
ص 107 سطر 8 - بانگ رعد برمىزند
ص 107 سطر 9 - و اين خربهء دنيا را
ص 107 سطر 12 - اگر خانهء باشد زيردستان را نگوئى
ص 107 سطر 14 - ببين اين صفت را بحكيم و قادر
ص 107 سطر 15 - شما سرور باشيت
ص 107 سطر 16 - و مزها مىباشيت چو از بيابان عدم برآمدهايت از آن آب مخوريت
ص 107 سطر 19 - به اين جهانتان
ص 107 سطر 20 - كه تا مصلح اين حال باشيت
ص 107 سطر 20 - باز در تأويل عقل را به حكم استدلال راه دهم و بفرمايم
ص 108 ص 108 سطر 4 - با چنين امانتى
ص 108 سطر 5 - حال چنين امانتى
ص 108 سطر 8 - يا بنى يعنى اى پسرك من
ص 108 سطر 12 - عجب از باغ جمال تو چه كم خواهد شدن از آن سيب زنخدان گر دو سه شفتالو ببخشى
ص 108 سطر 13 - فرزند درخت طوبى را ماند
ص 109 ص 109 سطر 1 - نثار راحت
ص 109 سطر 1 - درين جهان ساير
ص 109 سطر 4 - همچنين باش
ص 109 سطر 5 - زوار توتياتر است چو ايشان را در نظر
ص 109 سطر 9 - بدانك آنجا ز لعنت مرداريست
ص 109 سطر 10 - و قوم او مىگويد
ص 109 سطر 12 - و تاريك درماندهء
ص 109 سطر 13 - كه چون گنجشكانست
ص 109 سطر 14 - چندين اندر خس و خاشاك پنهان مشويت كه چون بازتان كشم و به خود باز آرم پروبالتان بشكند و اللّه اعلم
ص 109 سطر 15 - فصل 74 در اين نسخه نيست
ص 109 سطر 21 - قال النبى صلى اللّه عليه و سلم
ص 110 ص 110 سطر 3 - جهل است از آنك علم آنست
ص 110 سطر 7 - اكنون هر غل علمى كه ترا برقرار اين جهانى مىدارد
ص 110 سطر 13 - تا اعراض اين جهانى
ص 110 سطر 16 - و ديدى كه از عالم ديگر
ص 110 سطر 20 - از شهوت آدميان
ص 111 ص 111 سطر 1 - و خوش مىشود آن دگرها را
ص 111 سطر 4 - همه فربه از اللّهايت
ص 111 سطر 5 - عاشق زاراللّهايت و از عشق اللّه همه فرمانبرداريت
ص 111 سطر 9 - و خوش روزگار مىگذرانم
ص 111 سطر 14 - آسيب تو دارد هر جزو موجودى
ص 111 سطر 18 - اجزاى موجود از طرف خود
ص 111 سطر 21 - چه پاكى تو و چه پاكيزهء تو
ص 112 ص 112 سطر 5 - و ليكن كسان بسيار
ص 112 سطر 7 - آخر ببين كه آن غمخوارگى در روح كه مىكند درين سخن
ص 112 سطر 9 - شراب جانفزاست
ص 112 سطر 11 - گفتم كه اى مؤمن ذكر موت كن و صبر كن كه يك
ص 112 سطر 18 - درين كوچهء عقبات
ص 112 سطر 21 - حالى و نزديك مىدانى
ص 113 ص 113 سطر 6 - و سبزهاى آن را طراوتى ديگر
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 453
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٥٣