ص 99 سطر 4 - باش تا از آگاهى آن جهان
ص 99 سطر 5 - آنگه بدانند
ص 99 سطر 7 - و بر يكديگر افتند
ص 99 سطر 7 - صورت كالبدت پرده نشودى
ص 99 سطر 11 - شما فرشييت
ص 99 سطر 11 - ترا عرشى مىبايد شدن
ص 99 سطر 12 - چون جملهء حواس خمس
ص 99 سطر 12 - مر عرش روحافزايى را چه
ص 99 سطر 13 - باش تا آگاهى بجهان بىآگاهى
ص 99 سطر 15 - آگاهى دهند
ص 99 سطر 16 - و دانايى و شنوايى دهند
ص 99 سطر 16 - نه پس اللّه را
ص 99 سطر 17 - بىسو ببينند و آفريدگار
ص 99 سطر 18 - به بىسويى چه عجب باشد
ص 100 ص 100 سطر 1 - و چون چنين بفرمود ما همان ديدار را
ص 100 سطر 5 - خود را بشناسد نايبى بود در اين سخن بگريست گفتم كه اين گريه از خندهء اهل دنياست و خوشى او درين گريه است از خوشى خندهء اهل دنيا بيش باشد و او را آن گريه جان كنان
ص 100 سطر 7 - خريدار طلب باشد
ص 100 سطر 8 - كه مزهء خويش را هنوز ندانست اما هركه خويش را بدانست و مزهء خويش را بدانست دست و پايش را از حساب خويش ندانست و محرم خود نداشت چنان كه سحره را كه خوشى ايشان موقوف . . .
ص 100 سطر 13 - در ديدهء وجودت كشيدم انعام مرا
ص 100 سطر 15 - سنگ سرمهء مردم ديدهات را
ص 100 سطر 15 - چون كحل دريافت مزها و رنگها و صورتها
ص 100 سطر 18 - دريافت مزه نفس هوا
ص 100 سطر 22 - از كجا مىآيد جنبشى از
ص 101 ص 101 سطر 1 - عقل مدبرت
ص 101 سطر 3 - چندين تا نان مىبينى معطىاش منعم مىدانى
ص 101 سطر 4 - چو نزل مىبينى
ص 101 سطر 5 - و اگر گوئى مىشناسم
ص 101 سطر 7 - آخر قدر و قيمت
ص 101 سطر 7 - و حيوانات برى
ص 101 سطر 8 - تا در برآيند
ص 101 سطر 9 - نفاذ داديم و حساب و كتاب مر ترا داديم
ص 101 سطر 10 - آنجا را و بروند و اژدها از آنجا نمانند
ص 101 سطر 12 - اكنون نظر از
ص 101 سطر 13 - بهر جايى به او
ص 101 سطر 14 - در بيضهء وى يعنى بيضه را
ص 101 سطر 14 - از روى كرم آن نظر فرخ بيرون آريم
ص 101 سطر 15 - پراكنده نكنى و بجاى ديگر
ص 101 سطر 17 - بنا جايگاه مرانيت
ص 101 سطر 19 - خطاب بار و تكليف او را
ص 101 سطر 20 - زكريا را گفتند
ص 101 سطر 22 - بلاست آدمى خلعت
ص 102 ص 102 سطر 3 - هنر ترا آشكارا
ص 102 سطر 5 - جهات او بيشتر بود
ص 102 سطر 5 - و كسبى بهتر
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 451
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٥١