ص 117 سطر 16 - هر كسى را در كوى جود قرار بايد گرفتن و در كوى اعدا
ص 117 سطر 17 - با آتش سازد
ص 117 سطر 17 - سر بمنظر مگشاى
ص 118 ص 118 سطر 1 - تا پرخاك نشود
ص 118 سطر 2 - پيوسته باشى
ص 118 سطر 6 - گفتم چو غنودن
ص 118 سطر 7 - و جمادى و نامى
ص 118 سطر 12 - گفتم كه اين خاك كه در ميان شيشهء فلك است
ص 118 سطر 20 - و با صورت تيره سيرت نور دارد و با پوسيدگى تربيت دارد
ص 118 سطر 21 - اينچنين آمد تا لاجرم
ص 119 ص 119 سطر 1 - و معنى آتش غالب بر آب آمد
ص 119 سطر 5 - پس جنگ تو آنوقت باشد
ص 119 سطر 8 - نيفزايد و اگر تو خود را خوشآمدهء مايى خود را
ص 119 سطر 10 - شستى كه نه از بهر خلقان باشد
ص 119 سطر 11 - خاص از بهر تعظيم فرمان رحمان
ص 119 سطر 13 - عجب است كه تو روى بر خاك مىنهى از بهر
ص 119 سطر 16 - از ميان خاشاك و سبزه چنان
ص 119 سطر 19 - همچون من كسى
ص 119 سطر 20 - و از من همه نمايش است ( نمودن ندارد )
ص 120 ص 120 سطر 6 - بيرون مىآيند
ص 120 سطر 7 - چو اينچنين رهزنان
ص 120 سطر 10 - مىروند باحتمال و به سفرهاى با خطر مىروند باحتمال و تحمل مىكنند
ص 120 سطر 13 - و ازين بهتر برون آرند
ص 120 سطر 14 - اى آدمى همه زيركيها ( گفتم ندارد )
ص 120 سطر 18 - روح كلمه حقيه آدميت را بر مىگيرد
ص 120 سطر 20 - و خاك را پناه مىسازى
ص 120 سطر 23 - در هوا كردن و خاك را
ص 121 ص 121 سطر 1 - از وى ناچيز مىتوانيم كردن و او را حيوان يا عرصه
ص 121 سطر 10 - عدم نكند پس متصور
ص 121 سطر 11 - ( و صيرورة الانسان شيئا آخر ندارد )
ص 121 سطر 15 - تشبيه و تصور دارد
ص 121 سطر 17 - حقيقت مردم همين سخن
ص 121 سطر 18 - و شكوفه كه مىشكفد
ص 122 ص 122 سطر 1 - و چيزى نجنبد و زنده نباشد
ص 122 سطر 9 - بر سر آن بود تا آن آب را
ص 122 سطر 10 - شكارداران قضا
ص 122 سطر 11 - تو آنجا هيچ مشار اليه
ص 122 سطر 12 - و حرير خضر را از بر و بنا گوش
ص 122 سطر 14 - ما او را جوانتر و تازهء نوعروس
ص 122 سطر 16 - اكنون هر فايده
ص 122 سطر 20 - به خدمتكارى باادب
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 455
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٥٥