ص 72 سطر 17 - چه نبات كه مىروياند
ص 72 سطر 18 - پناه مىگيريم
ص 73 ص 73 سطر 2 - استوارى داده است و چندين
ص 73 سطر 4 - و آراميدهتر است
ص 73 سطر 6 - اين ولايت خراب مىبود
ص 73 سطر 14 - چو احوال او مىبينيد همىگويد
ص 73 سطر 19 - اينچنين شخصى برانگيزاند
ص 73 سطر 20 - ممكن است بردن
ص 73 سطر 21 - خاك اللّه را داند و آب اللّه را داند و مار اللّه را داند و ديو و پرى اللّه را داند و به نزد هر كس كه نام اللّه را ببرى
ص 74 ص 74 سطر 2 - كژ را از راست بداند و چون كژ را بداند به راستى بازرود
ص 74 سطر 4 - به شك نمىتوانى بودن چندين ملل
ص 74 سطر 5 - بدان بشناسند
ص 74 سطر 5 - اين را چگونه است كه استوار نمىدارى
ص 74 سطر 6 - اين تجديد عهد ايمان باشد
ص 74 سطر 6 - بس بزرگ آبست و روشن آبست
ص 74 سطر 7 - اين خاشاك وسواسها
ص 74 سطر 8 - چندانى جمع مىشود ، نزديك است
ص 74 سطر 9 - و ايمان در تو آب ناب است كه مىرود
ص 74 سطر 9 - تا در آن جهان چه آبادانيها كند
ص 74 سطر 13 - و چهرهء ايمان را روشن مىبينى
ص 74 سطر 21 - به راست توان دانستن
ص 74 سطر 21 - چون اين جهان باطل ظاهر است اين تجمل او و شخص وى بر آماسيده و ظاهر است و هر تنى منقسم است و هر كالبد . .
ص 75 ص 75 سطر 1 - عقل و روحش در كاهش آيد و او از بهيمهء غافل بتر شود
ص 75 سطر 3 - تمنى برد ز حال بهايم كه
ص 75 سطر 4 - و عالم غيب عين شود
ص 75 سطر 5 - تا آن جمالها بينى و آن كمالها بينى
ص 75 سطر 8 - لاجرم صورش آكنده
ص 75 سطر 11 - چون مؤمنيت
ص 75 سطر 12 - مشغول باشيت تا كفارات جنايات خود كنيت
ص 75 سطر 13 - بر شما نفرستند
ص 75 سطر 13 - گرفتار نشويت
ص 75 سطر 14 - از آنكه فرزند عزيز را
ص 75 سطر 15 - آن بچهء بيگانه را رها كنند تا همچنان كرمك مىباشد در آن گندگى كفر
ص 75 سطر 17 - يكى گفت كه دل
ص 75 سطر 20 - هرچه ترا آلت كردن آن ندادهايم آن را ما كنيم تو دور باش از آن و هرچه ترا آلت آن داديم و اختيار آن داديم كردن آن را بر تو افكنديم كه اگر كردن
ص 76 ص 76 سطر 2 - آن را ما بىتو مىآريم
ص 76 سطر 8 - درد آن زهر او را ببنيد
ص 76 سطر 11 - او از عصيان و تباهى
ص 76 سطر 17 - در نگاهداشت احوال خود
ص 76 سطر 20 - انبيا را عليهم السلام
ص 77 ص 77 سطر 12 - كه رها نمىكند كه تا بيرون آيى
ص 77 سطر 13 - و اين شكال
ص 77 سطر 15 - خود را درآكندهايد
ص 77 سطر 17 - در زنگار عصيان
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 445
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٤٥