ص 63 ص 63 سطر 1 - دلقپوش مخلصى را
ص 63 سطر 2 - ديوار بوستان دژم
ص 63 سطر 2 - ديوار كالبد و ظاهر اهل دنيا
ص 63 سطر 4 - رنج كجا باشد او را چو از همت ملك دارد و از خوردن خمر اخلاص دو بال دارد و در هر بالىاش پرهاست
ص 63 سطر 7 - از فروض و آن پرها كه در بال ديگر دارد يكى دشمن داشتن
ص 63 سطر 8 - و قتال كافران كردن . اكنون بايد كه از قلم مرجانى زبان و از مداد نفس بر صفحه هوا نخست اين را نقش كنى در عهدها كه با دوستان من دوست باشى و با دشمنان من دشمن باشى سؤال كرد كه دوستى
ص 63 سطر 15 - كه دوستى و دشمنانگى
ص 63 سطر 16 - به هيچ برنگيرد
ص 63 سطر 19 - دوستى و فرمانبردارى
ص 63 سطر 21 - نه از حد دوستى باشد و اما
استحقاق خلعت و بهشت باشد گفت دوست حق را
ص 64 ص 64 سطر 5 - چون تو طالب ما باشى
ص 64 سطر 6 - و سبزهء جانفزا
ص 64 سطر 12 - مرادها را
ص 64 سطر 14 - بازستاند
ص 64 سطر 18 - خرج كنيد آن روز
ص 64 سطر 19 - شرمزده و با تشوير نمايند
ص 64 سطر 20 - فروآوردهام
ص 64 سطر 21 - چون يگانگى و رزيت
ص 64 سطر 21 - اگر بشما دادمى
ص 64 سطر 22 - و به هوا و آفتاب سوخته شديتى
ص 65 ص 65 سطر 1 - فرسوده گشتيتى
ص 65 سطر 1 - در آن عيبهء پنبهدانه
ص 65 سطر 2 - گنجينه بازنيابند
ص 65 سطر 3 - كه بگشايند موفق پرسيد ( و اللّه اعلم ندارد و فصل جداگانه نيست )
ص 65 سطر 5 - ربابك گلين
ص 65 سطر 6 - مردى دهقان چو دربند
ص 65 سطر 7 - اما مردى در آن كار
ص 65 سطر 14 - دليل بر آنك چو آب را
ص 65 سطر 15 - و به چشم بنمايد گويى كه نيست شد
ص 65 سطر 18 - از سم اسب او برانگيخته
ص 65 سطر 19 - سوار عزم شفاعت از صحن سينه چون بتازد غبار هوا و باد برخيزد و در يكديگر چون زنجير دربافته شود و آن عبارت از شفاعت آيد اگر اين هواى رجب
ص 66 ص 66 سطر 2 - و اگر اين چنگ كوژپشت
ص 66 سطر 3 - كه در آن آواز نواختها
ص 66 سطر 9 - تا راحت آن با تو بماند
ص 66 سطر 9 - اگر هر كسى درآيد
ص 66 سطر 12 - تا آب رفت در آنجا
ص 66 سطر 14 - اما ختم بر دل همچون زنگ است
ص 66 سطر 15 - بر آنجاى پديد آرد و هرگاه كه صيقل
ص 66 سطر 20 - جمع باشيد به خود
ص 66 سطر 21 - او را نه عقلى
ص 67 ص 67 سطر 4 - كه نيكان همه
ص 67 سطر 7 - مقرون كرد تحيات را اللّه با عباد
ص 67 سطر 9 - پس هرگاه كه خواهى كه با
ص 67 سطر 10 - قايم بصفات ملكى است
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 443
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٤٣