ص 52 سطر 10 - ( نقره ) ندارد
ص 52 سطر 11 - و از بهر اين معنى است
ص 52 سطر 11 - نوم العالم خير من عبادة الجاهل
ص 52 سطر 13 - سينها درآيد
ص 52 سطر 14 - به پاكى و باطهارت
ص 52 سطر 17 - گندم كوهى
ص 52 سطر 18 - سنبل طاعت و خير
ص 52 سطر 18 - اگر ناپاك خفتى و تخم انفاس سستى به دستت آيد
ص 52 سطر 21 - اى آدمى جهد كن
ص 52 سطر 22 - پليتهء كالبدت و از آب روغن او
ص 53 ص 53 سطر 1 - و اندكى از نور عليين
ص 53 سطر 6 - بيرون آريم اجل مؤمن را تاريك نمايد و ليكن قوت او از وى بيرون آريم از تل مشك . . .
ص 53 سطر 8 - و سپيديش نرگس را ماند
ص 53 سطر 11 - و سپيدى را
ص 53 سطر 11 - نخست پردهء شب را فروگذاريم آنگاه راحت بخلق رسانيم چنان كه پردهء غيب را فروگذاريم و راحت را در عالم
ص 53 سطر 17 - حافظ بلادند كجا شدند و سلاطين
ص 53 سطر 19 - و جهانبانى ماند ما را
ص 53 سطر 21 - مىگويند كه للّه الواحد
ص 53 سطر 21 - لطيف را پيش مىفرستد
ص 54 ص 54 سطر 2 - و همه را زنده گرداند
ص 54 سطر 6 - و هيچ نقل و نجاست تا در ايشان
ص 54 سطر 6 - مردگان را بادى باشد و موكلان فرشتگان باشد كه بسبب آن
ص 54 سطر 8 - فرشتگان دگر
ص 54 سطر 9 - ( يوسف عليه السلام الخ ) تا آخر فصل ندارد
ص 54 سطر 13 - قال النبى صلى اللّه عليه و سلم
ص 54 سطر 17 - مىطلبى ( اگر از بهر آن مىطلبى ) ندارد
ص 54 سطر 19 - آخر كدام صحبت بفرمان تو آمد و بفرمان تو رفت و كدام باد راست بفرمان تو آمد و بفرمان تو رفت و كدام فرزند . . .
ص 55 ص 55 سطر 2 - تا نكو دارى
ص 55 سطر 4 - بنگر كه درين
ص 55 سطر 5 - و اگر خيانت مىكنى ديگر مطلب ( اكنون حاصل اينست ) ندارد
ص 55 سطر 10 - ديوى چون مناره نمايد
ص 55 سطر 13 - هيچ زنده نمانده است
ص 55 سطر 17 - و دور تو نيز تيز گذرد
ص 55 سطر 19 - اگر فرصتى يا بى
ص 56 ص 56 سطر 1 - بهر كجا روند
ص 56 سطر 4 - نحل جانت كه سبل
ص 56 سطر 5 - تربيت مىكند
ص 56 سطر 9 - فيه الحاضر و البادى الذى ياتيه
ص 56 سطر 13 - نامزد سياست و عقوبت است
ص 57 ص 57 سطر 2 - در گور قرين شود
ص 57 سطر 3 - در عرصات زنجير شود
ص 57 سطر 5 - جمع شوند
ص 57 سطر 6 - چنانك با آدم
ص 57 سطر 11 - بىمراد مانده و از پايگاه
ص 57 سطر 13 - و اين دو حالت
ص 57 سطر 15 - هرگاه بدان درگاه رفتى نامزد عقوبت گشتى و هرگاه بدين درگاه باشى مستوجب و نامزد خلعت باشد ترا
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 441
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٤١