تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
ابتدا و وعده فرموده بود همچنان آمد . قم فانذر آگه كن اين‌ها را از عالم و از درياى دوزخى كه پرده ميان اين عالم و آن عالم نادانى آدمى است و تا دريافت پنج حس بشر است و تن آدمى گويى گنگى است ميان اين دو عالم و حاجزى ميان اين دو دريا ديوار كالبد است و يا پردهء حيات همچنان‌كه اگر انگشت برابر مردم ديده بدارى بسبب آن يك انگشت نه آسمان را بينى و نه خورشيد را و نه زمين را از اين همه عالم به پردهء يك انگشت محروم شوى نيز سرانگشت نادانى پيش ديدهء دانش تو ايستاده است تا آن جهان را نبينى و ندانى اكنون اى بنده ملك وراى آن پرده است اگر مردى دختران بكر در آن عالم است عاشق آن موضع شو و اگر جاه جويى منزلت در آن عالم است و اگر نعمت‌خوارهء « 1 » نعمت دران سرايست و اگر روحى سماع در آن عالم است و اگر گرم‌دلى شربت در آن جايست و اگر مستى مىطلبى مى در آن عالم است بها بيار تا در آن ميخانه ترا رها كنند و اگر بازى دوستى ميدانهاى بازى در آن موضع است و اگر شهوتى دارى آرزوها در آنجاست و اگر عاشقى معشوقان در آن عالمند ، خداوند اين انواع نعم از بهر آن بيان كرده است تا قوت شهوانيت زيادت شود نه چنانك رياضتى كنى تا بىخبر شوى از عشق و شهوت
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
گويى معنيش اين مىشود كه پايان قول منجّم و طبيب و سنّى و اشعرى همه به يكى بازمىآيد ، نور الدّين گفت كه معين در نفس بازپسين سورهء اخلاص بخواند كه وقت خلاص است و گواه باشيد كه من مسلمان رفتم بدل آمد كه معين تا زنده بود گرد و دراز مىشد از بهر جستن احكام شريعت را و اميد بفضل تو داشت و از بهر اميد زحمت تو خداوند روى سوى آسمان كرد كه اى خداى آسمان بندهء تو در اميد رحمت تو و از خوف عذاب تو جان داد فرومگذارش و ببخشاى بر وى ، بر خاكهاى گورستانيان نشسته بودم مىگفتم كه اين همه خاكهاى بندگان و عاجزان به حكم تست و سرگشتگان تقدير تو ، طپيدند در هر كويى كه تو شان داشتى خداوند آسمان همه جانها به تو تسليم كردند
هامش
( 1 ) - ن : خوره‌اى .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 414 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر