پس نيز مزهء بهشت را از ترك چون و چرا آفريند نسبت نبايد جستن ، نور الدّين مىگفت كه كوشكهاى بسيار در بهشت چه خرج مىشود گفتم چون بدان منصب برسى و آن مزهء مملكت اللّه به تو بدهد آن زمان لذّت آن كوشكها بدانى نهبينى كه خليفهء بغداد را چند كوشك است به يكديگر اندر و سلطان سمرقند را چند سرايهاست يكديگر اندر مردم مرده را جاى اندك بس كند امّا زنده را جاى بسيار بايد و اگر آرزوهاى بشريّت اين نوعها نبودى خود محال بودى كه جنّت بدينها موصوف بودى ( و اللّه اعلم ) .
فصل 255
اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ
« 1 » گفتم ياد كنيد كه شما را دلى داد پر از خون اگر شكر آن نعمت را بجاى آريد و لشگر انديشهها به غارت غيبت خلقان مفرستيد و در ضبط خود داريد تا شما را بجاى اين دل پرخون دل بىخون و بىهمّ و بىغم و بىاندوهتان بدهند ، روح آدمى همچون جامه است در اوايل عاقلى با هرك آسيب زد آن رنگ اصلى شد و ديگر رنگها عارضى باشد كه از زبر او فروآيد چنانك نخست جامه بكدام رنگ آسيب زند بسيار زحمت بايد كشيدن تا آن رنگ اصلى برود ، فقيه على پارسىخوان را قاضى وخش گفته بود كه از اين جايگه برو مرا خشم آمد و چيزى گفتم و باز پشيمان شدم و مىانديشيدم كه خشم آمدن چون موج كردن درياى غيب است تا كشتى قالب مغضب بشكند و يا كشتى قالب مغضوب عليه آدمى بهر سويى در صورت علم حمله مىكند تا مانده شود و بقرار عجايز قرار گيرد عليكم بدين العجائز معنيش آن است كه اى اللّه من عاجزم و تو خداوند قادرى هرچه وعده كردهء همچنان است و هرچه وعيد فرمودهء همچنان است و هيچ كارى بر تو ممتنع نيست و در عقل هيچكس نيايد كارهاى تو چار طبع ندارد و اصل و هيولى و قياسات ندارد و حكم مردم زيرك اگر چه بسيار چون و چرا كند عاقبت كند شود و عاجز و بيان دلائل چون عجائز باشد بيرون شو نتوانند
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 2 ، آيهء 40 .