بيرون آيد در محض فرمانبردارى آيد و همه ناظر جمال اللّه گردد ، در دل خود نظر مىكردم كه از مردمان كه مىانديشد و قدح و طعن و عيب هر كسى پيش دل مىآوردم همچون سگ ديوانه بهر سوى مىدود و هر كسى بدندان مىگيرد و مىگزد و چون به اعضاى خود نظر كردم ضعيف و نزار و اندام نهانى من مرده و بيكار گفتم روح من خود سگى آمد و تن من چون مردارى يك نيمه سگم يك نيمه مردار پس طبع هر كسى عوان سگ است تنهء درخت همه عوانيها آمد كه در تست اين تنهء درخت در خود نمىبينى ميوه بر سر درخت ديگران مىبينى همچون مردم ديده مباش كه ديگران را مىبيند و خود را نمىبيند چون عقل باش ( و اللّه اعلم ) .
فصل 253
مىانديشيدم كه چون و چرا و چگونه و بهشت و دوزخ و آن جهان و چندين هواها و بدعتهاى مختلف اللّه آفريده است كسى به يكى چون باز آرد نظيرم ياد آمد كه همچنين كه سبزها كه ضمير خاك است مختلف آفريده است پياز و سيب و گندم و جوز و رياحين و چون و چه و چراها و معتقدات كه سبزهء زمين روح است در عالم غيب نيز مختلف است پيش دلم آمد كه مردم جايى بايد كه بباشد كه او را آنجا سوداها خاسته باشد از علم و از مرتبه جستن و اسب خريدن و عمارت كردن و غير وى از آنك اين سوداها فرعى است و ميوهايست كه از اصلى رسته است از آنك تا تنهء درخت هواى موافق نيابد و اعتدال و آب و باد بوقت و بموضعى نباشد كه زمين طيّب است بر و برگ بيرون نهآرد و بلند نشود پس اينجا نيز تا تن از طراوت خود آزاد نگشته باشد و ياران موافق نيافته باشد و مزهء تحصيل نيافته باشد او را اين شاخ سودا نرويد . و چون درخت تن از جاى كندى و بموضع ديگر بردى تا ببينى كه اين اسباب جمع شود از هوا و يار و موافقت و برگ ساخته و فراغ دل و غير وى تا از شاخ سوداى زيادتى علم نمايد چنانك صوفيان گويند آنجا باش كه دل بيابى ، شاگردم مىگفت كه وقت بهار است اگر جامه نپوشى شايد كه خنكها سود دارد .
گفتم : نى نى صنما ميان دلها فرقست . ميان مزاجها و سوداها و پيشنهادها فرقهاست در روى آسمان و زمين كه كسى بيخ و شاخهاى آن نداند در عالم غيب چند تفاوتهاست