او را كه به حق بيگانه بود به جلاب شكر بكشت تا بدانى كه آشنايى حق چه ترياق است و بندگان خود را چه چارهها آموزد ( كه )
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ
و تا بدانى كه قربت پادشاه بهر وجهى كه هست چنين خطرها دارد تا احترازى كنى از نزديكى پادشاهان ( و اللّه اعلم ) .
فصل 254
رشيد بخارى مىگفت كه جنگ وخش بسيار غورى را صوفى كرد و به صومعهها بازنشاند به ضرورت ، گفتم ناساختگى كار دنيا و بلاهاى جهان مردم را در كار دنياوى آرد همچنين در كار دين انديشه و رغبت چنانك اللّه پديد آرد چون در كسى پديد آيد در طاعت درآرد و اين همه ائتيا كرها است باز رشيد گفت كه مىخواهيم تا بدانيم كه سپس مرگ هر كس از مردم چند كس به زيارت او خواهند آمد و سپس مرگ نيكنامى چون خواهد بود گفتم در حال حيات بنگر كه نيكنامى او چقدر و چونست و به زيارت او چند كس مىآيند هرگاه مردم به حالت فنا رسند سوداهاى اين جهانيشان كم شود از انك فنا را اشغال اين جهانى خرج نبود خود را در حالت فنا چون مرده دان و كالبد خود را چون گور دان بنگر كه از بهشت غيب منكر و نكير ببر تو چگونه مىآيند چون نيكنامى سپس مرگ را مىورزى دربند حالى مباش چون ثمرهء تو سپس مرگ خواهد بودن هر كسى در يك كارى ابليس آيد و در يك كار فرشته و در يك شغل موسى و در ديگرى فرعون و اين حالتها در يك ساعت ظاهر شود چون كارهاى مختلف پيش آيد ، آن شاعر وصّاف جمالها از لذت حسن بىمزه است چون از راه چون و چگونگى درآمده است مژگان را تشبيه مىكند به تير و ليكن از مزهء عاشقى بىخبرست مرد اصولى نيز از توحيد و دوستى و تعظيم اللّه جداست از انك چون و چرا پريشانكننده است مر نظم مزه را زيرا كه چون واقف نباشى بر پختن مطبخى آن آش بامزهتر باشد از انك واقف باشى پس بهشت حقايق مزههاست و اللّه مزها را بىچونوچرا مىآفريند دليل بر آنك اللّه هر مزه را كه در هر چيزى آفريده است آن مزها به آن چيزها نسبت ندارد چنانك مزهء نان در نان و ذوق در كام و جملهء ميوهها