اول مراتب الملكية گويند يعنى آخرين درجهء آدمى به اوّلين درجات فرشتگان پيوسته است اين شخص بلندهمت و خلق عالم در پيش چشم او بجاى رحمت باشند هرچ بيند از حق بيند و هرچه گيرد از حق گيرد شكر نعمت او گويد به قضاى او راضى باشد در مشاهدهء محبوب رنج را راحت داند پس اين كس هم در دنيا و هم در آخرت در بهشت باشد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 252
با خود تصوّر مىكردم كه واجب الوجود را بايد كه اوصاف او كاملتر بود و هرچه بهتر است همه او را بود چون اين مقدمه معلوم شد اين اوصاف آدمى از علم و اختيار و قدرت و حيات و غير وى كاملتر است از اوصاف جملهء جمادات و ناميات و حيوانات پس اللّه را بايد كه هم از اين جنس صفات بود بر وجهى كه اين صفات نسبت باوصاف اللّه چون جمادى بود چنانك مشابهت نبود ميان جمادات و ميان روح آدمى و اوصاف آدمى از علم و اختيار و قدرت و غير وى نيز بايد كه اين اوصاف در حق اللّه به كمالى بود كه اين اوصاف را نسبت باوصاف اللّه هيچ مشابهت نباشد از آنك اگر علّت و طبع - گويى پس اوصاف را به از اللّه گفته باشى پس خود را كاملتر از اللّه دانسته باشى پس طبيعى را گويم كه خود را مختار و حكيم مىدانى و مر اللّه را علّت اولى مىگويى خود را به گفته باشى از اللّه و خود را نام نغزتر نهاده باشى از اللّه كه خود را حكيم گفتى و او را علّت دليل بر آنكه اگر اين نامها مر ملكى را گويى در دنيا گردنت بزند كه مرا علّت و اصل و ماده چرا مىگويى چرا پادشاه نگويى و اگر مراد تو از علّت همين مختارى و مريدى مىخواهى اين نام فرخچ چرا مىنهى بايد كه تقدير گيرى على اكمل الوجوه چنانك هر وهمى كه به حضرت او مىرود و چونوچرا مىكند كه حكمت اين آفريده چيست و تولّد آن چيز از آن چگونه است و چگونه زنده خواهى كردن همه را رد مىكند كه شما كيستيت كه شما را معلوم بود يا شما خود فايدهء چيزى بدانيد همه به اجرام و اجساد بازگرديد كه در آن چون و چگونه مىرود تا از وراى آن چيز ديگر برسيد گويى تكاليف از بهر آن است تا هواى خود را ترك گويد و از ظلمت طبع خود