و لكم فيها ما تشتهى الانفس و قوله و لهم فيها ما يدّعون « 1 » و هرج آرزوى اين كس باشد حاصل باشد آرزو در بهشت بباشد به ديدار از آنك در اين جهان آرزو هست به ديدار خداى پس در آن جهان باشد قال عليه السّلام كما تعيشون فكذلك تموتون ديگر انك بهشت را نزلا گفت و از پس نزل خلعت باشد و هيچ خلعتى نباشد مگر ديدار و ديگر آنك در حديث مىآيد كه چون مؤمنان خداى را عزّ و جلّ ببينند هشتصد سال متحيّر بمانند يك نظر بجلال و يك نظر بجمال و از نظر بجلال همه گداخته شوند يعنى به عرق از شرم مستغرق شوند و به جهت عزت آن را گداختن گويند و از نظر بجمال مىنازند همه جهان مقرند به ديدار مگر طائفهء اندك همچنانك نقطه سياهى بر آينهء چينى و ديگر گفت
لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ
« 2 » الحسنى يعنى بهشت بس لازم آمد كه آن زياده از بهشت نباشد الا ديدار ، امير عثمان درآمد و گفت كه اين آيت را كه
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ
« 3 » معنى بگوى گفتم درين آيت بيان آن است كه اى آدم بچه مىافتى و مىخيزى و حيله مىكنى تا خود را زندگى حاصل مىكنى در عين اين حالت تو زنده نيستى منم زنده و تو مردهء از انك مرده آن باشد كه كسى لقمه در دهان او مىكند او لقمهدهنده را نمىبيند و نمىداند و جامه بر وى مىافكند و او را خبر نى پس بجاى سرمه نور در چشم او مىكشد و او را خبر نى همچنين بجاى سرمه نور در چشم و دل تو مىكشد و ترا از نوربخش خبر نى و حركات در اعضاء و دل تو پديد مىآرد و ترا از او آگاهى نى پس اللّه مىفرمايد كه آنگاه زنده باشى كه در اين همه احوال مرا دانى و خاضع من باشى و بر موجب فرمانهاى من روى در هر چيزى چنگ مىزنى تا بقا يا بى قيّوم منم نه تو پس اگر حيات و بقا مىطلبى هم از آن كس طلب كه آغاز حيات داده است و آن اللّه است ديگر بدانك عقل و مزهء وى بىغفلت و بىشهوت نيست اهل دنيا و اهل فساد پردهها و نغمهاى خوشجهت اهل دين برون مىآرند و ترتيب مىكنند از بهر شهوت خود و ايشان از بهر شهوت و
هامش
( 1 )وَ لَكُمْ فِيها ما تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ .سورهء 41 ، آيهء 31 .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 10 ، آيهء 26 .
( 3 ) سورهء 2 ، آيهء 255 .