تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
را بدر بربست و به نزديك او به مسجد درآمد و مناظره كردن گرفت كه چيزها را حقيقتى نيست همچون سرابى است و همچون خوابيست ابو حنيفه بفرمود تا اشتر او را پنهان كردند چون بيرون آمد گفت اشتر من كو ابو حنيفه گفت روا باشد كه آن اشتر نباشد سگى بوده باشد يا مرغى بوده باشد بپريد و يا خوابى ديده باشى چندانش برنجانيد كه مسلمانى اقرار كرد و نيز در راه حج هم ابو حنيفه با سوفسطايى مناظره كرد باز بفرمود تا او را از خر فرود افكندند و جامهء خر بر وى نهادند ( و پالان بر پشت او استوار كردند و خر را بر زبر وى نهادند ) وى گفت خر و جامهء خر را چرا بر من مىنهيد گفت ابو حنيفه چون چيزها را حقيقتى نيست چه مىدانى كه او خر است و تو آدمى روا باشد كه تو خرى و او آدمى ، جهان خود را هست نكرده است كه اگر در وقت نيستى او را قوّت هست كردن بودى در وقت هستى خود را بر صفت كمال نگاه داشتى تا زلزله و و با نبودى و تاريكى نبودى سپس روشنى و نيز در جهان صفت اضداد است از گرما و سرما و روشنى و تاريكى و فزايش و كاستن و حركت و آرامش جهان كه خود را هست كرد با صفت اضداد كرد يا بر يك صفت كرد محال بود كه بر صفت اضداد كند از انك روز و شب و گرما و سرما در يك زمان و در يك جا محال باشد و اگر بر يك صفت كرد پس چون هست كرد بر آن صفت پس در وقت هستى نگاه داشتن آن صفت را از زوال ضد او را نگذاشتى تا بيامدى و نيز نتواند كه جهان از گزافه ببودى كه اگر از گزافه بودى ترتيبى نبودى جهان را هماره روز و شب از پس يكديگر نبودى و لختى شب دراز بودى نيك و لختى روز سال بدى و آفتاب گاهى از اينجا برآمدى و گاهى از آنجا و گاهى ستاره از روى زمين بيرون آمدى و گاهى سبزه از روى آسمان گاهى خاك باريدى و گاهى آب و چهار فصل به ترتيب نبودى اين بجاى آن بودى و آن بجاى اين و فزايش ناميات به ترتيب نبودى يك‌چند گاهى پيرى بودى و از پس پيرى جوانى بدى و پس جوانى كودكى بدى و گاهى چنين و گاهى چنان بدى و نيز آدمى را بجاى سرپا بدى و بجاى چشم دست بدى و همچنين تركيب از هر جنس بدل گشتى از انك چيزى گزافه را ترتيب نباشد آخر اگر جهان فعال شود