تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
كرد چو ناپذيرا بود يا گوينده را مقصودى بايد يا شنونده را تا سخن برآيد آب سخن را بيل و ميتين برون نه‌آرد همّت برون آرد ، عذرى گفتم كه قرآن بيان آن جهانى است پس كسى گوش دارد بيان او را كه غرض او آن جهانى بود از آنك چون كسى سخنى شنود كه غرض او در او نبود او گوش چندانى ندارد و چون او به هوش استماع نكند گوينده را همّتى نبود در ميان آن سخن چو فايده نبود در بيان كردن پس حالت آن كس بند شود در بيان كردن و ليكن بااين‌همه سخنى بگوييم كه ان اللّه اشترى من المؤمنين الآية مىگويد اللّه كه ترا شهوت است گويى برانم چه خواهد شدن پس از بهر چيست اين شهوت اگر نه‌خواهم راندن و مصلحت روزگار نگاه بايد داشتن كه حكمت آن است كه تن خويش را آسايشى دهم و گرما و سرما از خود دفع كنم ديگران را هرچه خواهد گو مىشو ، زر نيكو چيزيست جمله اهل عقل متّفقند بر وى بهر طريقى كه جرّ توانم كردن بكنم امر و نهى آرى مصلحت است نگاه داشتن وى اما چكنم جانى به از جهانى آرى خداى كريم است و رحيم است برسم و عادت گويد اين سخن را نيز نه چنانك از سر صدق گويد آرى كه داند سپس مرگ را تا چه خواهد بودن آرى حالى بارى يقين است مصلحت حالى را باشم كه پريشانى حال سبكساران و ديوانگان است عقل از بهر اين است تا مصلحت نگاهدارى و با زمانه بسازى اين‌همه سوداها را گرد خود درآرى چون حصار لاجرم پذيراى راحت عاقبت نباشى كه بهشت است لاجرم ترا سوداى بهشت نباشد از آنك چون نصيب تو نبود ترا بوى آن ندهند و تكاپوى آن ، نه‌آنك راحت از پذيرايى خيزد خوردن و آشاميدن آنگاه خوش آيد كه پذيراى آن باشى اكنون اگر خواهى تا ترا راحتى پديد آيد و در عاقبت چيزى حاصل شود همه مگوى كه از آن من و همه مرا مىبايد لختى اين كار ما را از آن ما دان كه آفرينندهء اين‌ها ماييم ، شهوت را ما آفريده‌ايم نظر بكن كه فرموديم خرج كردن اين يا نه‌فرموديم و اين تن آفريدهء ماست فرموديم كه با اين سيم حرام و نان حرام عمارت كن يا نه‌فرموديم اگر تن تو نعمتى است و اين احوال تو نعمتى است بمعطى اين نعم نظرى ببايد كردن كه موجب انعام منعم چه بود آن را ببايد جستن