و از بامداد باز همه رحمن مىگرداند مرا پس گفتم اين همه منزلت من از رحمن است و كالبد مرا او مىگرداند چون سپر تا هلاكش كند يا نگاهش دارد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 244
مىخواستم تا قرآن خوانم اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم بدل آمد گفتم كه درياهاى سودا و عمان حقايق موج مىزده است تا اين حرف چند چون كف بر روى روح و بر كالبد پديد آمده است و همچنين
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
درياهاى اميد و بخشايش بر رنجها موج زده است تا اين جرفى چند بر روى روح پديد آمده است و هكذا جملة القرآن و جملة اللغات باز نظرم به كالبد و بجهان و به آسمان افتاد گويى انفعال افعال غيبى موج زده تا چندين تبدّل و تغيّر اين دنيا پديد آمد و مىآيد و گويى چندين هزار سال است تا اين عالمهاست كه اندكاندك موج زد تا اين حروف و اين لغات پديد آمد بدل آمد كه اين رنجها از وجود مىخيزد اى روح بعدم بنشين و در نيستى تفكّر مىكن و سر بوجود بيرون مه آر تا اينها ترا پيش نهآيد .
با نور الدّين مىگفتم كه اين حيات اين جهانى كه اللّه ما را مىدهد با چندين مذلت رنج « 1 » درآميخته و نيز با ما وفا نخواهد كردن همچون شراب زهرآلود را ماند و يا چون مى تلخ را ماند كه ما مى بخوريم جام زهرآلود را خوش مىكشيم اللّه ما را نيمجانى داد و آن هم بخواهد ستدن خويشتن را اسير بلاى اين نيمجانى كرديم تا نگاهش داريم و گوشهاى آن را استوار مىكنيم كه اگر ما برويم بارى بچهء ما بماند از پس ما كه خوشمان آمد حيات اين جهانى و اين را اللّه خوش گردانيده است تا محكوم او حاصل شود و آن بقاى دنياست ، باز تأمّل مىكردم در ذات اللّه كه بهشت در وى است و همه جمالها و آبها در وى است از انك اين همه از آثار اوست كه بجهان مىنمايد و عقوبتها و قهرها نيز از وى است باز گفتم اگر چه اين همه آثار از وى است و ليكن لازم نباشد كه در وى باشد بلكه بهست كردن وى باشد چنان كه من سخن مىگويم و صد نوع سخنان و فرمانها از من بيرون مىآيد و اين را مايهء نمىبينم كه از جايى مىگيرد و يا در وى
هامش
( 1 ) - ظ : مذلت و رنج .