تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
روزى دلتنگ شده بودم برگذشتم زنى صاحب جمال را ديدم فحل‌وار بر سر عمارت جماعتى نشسته بود و طايفهء جوانان گرد او ايستاده بودند و او با ايشان لاغ مىكرد ، ايشان بر عشق جمال او لبها سست افكنده بودند و آن زن تازه و فربه مىشد بسبب آنكه مردمان ناز او را تحمّل مىكردند و بار عشق مىكشيدند ، بدل آمد كه اسباب فربه شدن آن باشد كه طايفهء نغز ان دربند تو باشند و تو ناز مىكنى بر ايشان و ايشان عاشق جمال تو باشند ، با خود انديشيدم كه من هيچ ندارم اى اللّه مرا آفرينندهء من تويى اكنون بهر صورتى كه باشد تو خود را بر من عرضه كن تا من ناز مىكنم و تو بارهاى من تحمّل مىكن و سماع مىكن ، ناگاه آب را بسان جلاجل بر من عرضه داشت و سماع كردن گرفت ، بدل آمد كه مگر محمّد حبيب از بهر اين معنى آمد مر اللّه را و ابراهيم خليل آمد مر اللّه را و نوح نجىّ مر اللّه را و موسى كليم آمد مر اللّه را و مزمار داود مر داود را ، اللّه الهام داد كه حاجت عيب است خواه بنان باش و خواه به قضاى حاجت و خواه به قضاى شهوت و خواه بعشق جمالى و دربند كارى باشيدن رسوايى است و بىنيازى و بىحاجتى كمال است ، مردمانى كه به من رغبتى ازين روى كنند كه من فراغتى دارم و غم ازيشان دور كنم ] چون مرا در عين آن غم ببينند از من برمند كه او خود هم چون ما در غرقاب حاجت افتاده است باز اللّه الهام داد كه ما هركه را كم عقلى داده‌ايم و سبكسارى و بسيار گويى داده‌ايم آن را سبب خوارى گردانيده‌ايم تا هر خصلتى عزيزى و خوارى نهاده‌ايم در خور او و اگر همچنين نبودى تفاوت نبودى ميان نيكى و بدى اكنون هر غم كه ترا پيش آيد بايد كه درانديشى در سبب آن ، يكى مىگفت نخورم غم چون خورم غم اگر بخورم غم تا چه شود پادشاه را برو غيرت آمد وى را بخواند و گفت انگشترى مرا در دريا انداز و هفتهء ديگر بركش و بازآر اين مرد برفت و به دريا انداخت و به خانه برفت بر سر عيش خود و مىگفت نخورم غم چون خورم غم اگر بخورم غم تا چه باشد سر هفته ماهيى بخريد تا به نزد ملك برد شكم ماهى باز كرد آن انگشترى را بازيافت ماهى را به نزد ملك برد ملك گفت كه انگشترى كو اين مرد گفت نخورم غم چون خورم غم و اگر بخورم غم تا چه شود و انگشترى