عزّ او را و او را خوار اعتقاد نتوان كردن اگر در قلادهء شبه گوهر بباشد گوهر را بىقيمت نتوان گفتن بسبب شبه ، هر كسى بجاى خويش باشد و اگر فرزند آدم عليه السّلام تباهى كند آدم را كه پدر ماست دشمن نتوان گرفتن بسبب آنك آفريدهء اوست پس اگر علوى با تو بد باشد علويان ديگر و محمّد عليه السّلام را دشمن نتوان گرفتن و اگر دانشمندى بد كند همه دانشمندان را دشمن نتوان گرفتن و اگر تركى بد كند جملهء تركان را دشمن نتوان گرفتن پس خمر خوردن پردهء آمد مر ديدن نيكويىها را و مصلحتها را پس مشت در تاريكى نبايد انداختن و حبّ دنيا بهمنزلهء خمر است ، بهر كيكى گليمى نتوان سوختن چون بر هيچ چيز قرار نتوانى داشتن گرد ان باش چنانك اللّه ترا مىدارد روح خود را آب دان ، در مذاهب هرجا كه مىدارند مىباش و بهر جاى كه مىرانند مىرو و هماره آزاد مىباش از منازل و دل بر هيچ منه هرگاه كه كارها و عملها بدست عوام طبعان افتد نه بدست دانشمند و مذكّر طبع در آن ولايت مونس كمياب و جمعيّت كم شود حرص و غرض و جاه و ترفّع مر دانشمندان را همچو آن سرگين و بار است مر زمين را كه اگر آن سرگين و بار نباشد زمين بر ندهد نيز اگر آن اغراض فاسد نباشد هيچ مصلحت عالم برنهآيد و هيچ كارى را رونقى نباشد ، اغراض و شهوات و هواها نباشد يك جانور نباشد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 239
فصيح ولوالجى تذكير مىگفت ناگاه از سر دستار نبشتهء بيرون آورد و گفت كه مىخواهم كه اين را به استاد خود فرستم ببخارا كسى بايستى تا ببردى صوفيى برخاست كه من ببرم فصيح بتذكير بنشسته آن روز تذكيرى فصيح گفت كه مثل آن هرگز نگفته بود چون او به خانه خود آمد بعد از ساعتى يكى آمد و در مىزد كه اين جواب نبشته است بگيرد دربان بستد و به نزد فصيح برد جواب اين نبشته بود كه آن فرزند نجيب را سلام بخواند و بايد كه توتياى عمل در ديدهء دل بيش كشد تا مردان حضرت را از نيكان ره بازشناسد فصيح برون آمد آن بزرگ را هيچ جاى نيافت آن گرمى تذكير فصيح آن روز بسبب حضور آن خواجه بود و گرمى تذكير از مثل