كالهء كسى را دزديده بودند يكى برفت و سه جوز را تهى كرد و سه خبز دوك را در ميانهء سه جوز كرد و بسريش سرش بچسفانيد و بياورد و گفت اى آنكه سيم مرا بردهء اگر سيم مرا بازندهى آن جوز را چيزى بخوانم تا به كنار آنكس برود و بنشيند و هر ساعتى اين سه جوز را بنهادى و در جنبش آمدى و بگرفتى جوزها را و گفتى اين ساعت وقت نيست مجنبيد همچنين ماهيى از چوب مىسازند و عزيمت خوان مىگويد حق اين نام كه بيابى و سر بر اين نام نهى آهنپارهء را بسر آن ماهى چوبين اندركرده باشد و در آن چوبى كه در دست اوست سنگ آهنربا كرده باشد برابر آن مىدارد تا آن پيشتر مىآيد و قبهء سلطان محمود را در هوا بنا كرده بودند بسبب آنك سنگ مغناطيس را از زير در سقف و در ديوارهاى خانه تعبيه كرده بودند چون يك ديوار را بينداختند قبه نيز فتاد ، آدمى را نغزيش در رنج است و فرخجىاش در آسايش و در گنج است از آنك آدمى بسان پوست مردار است چندانك مردار را در تيزى و طلخى بيش دارى پاكيزهتر باشد چنانك اديم طايفى ، آدمى هرچند كه در جامههاى لطيفتر گندهتر باشد از وى بوى گنده برآيد يعنى كارهاى تباه و اين گندگى بدتر باشد از گندگى عذرهء وى ، از اين طلسم صورت آدميان چه شرابهاى مسكر و روح و راحت به روى من مىرسد و چه حميم و غسّاق رنج از اين صورت آدميان بروح من مىرسد گويى اين اشخاص آدميان چون خربزهها و ميوهها و يا چون كوزههاى فقّاع است كه از هر كسى مزهء ديگر و يا چون رود جامها كه از هر يكى آوازهء و زمزمهء ديگرستى و يا چشمها استى كه آبها بر تفاوت برمىجوشد باز بدل آمد كه چرا روح آدمى را مشغولى بود به صورت آدميان و مشغول نباشد به آسمانها و زمينها و چندين صنايع ديگر ، صور آدميان كلوخ چندى بود در مقابلهء آسمانها و زمينها و كوهها و حيوانات و طيور و جن و عرش و ارواح گذشتگان الى ما لا يتناهى چگونه است كه روح آدمى بر صورى چند كه به سنگ چند مىماند مشغول مىباشد و عمر ضايع مىكند دريغ باشد كه اين چند پاره سنگ حجاب آيد آدمى را از ملك آسمانها و زمينها و محروم ماند از عجايب جهان هرچند كه جنسيّت علّت ضمّ است بايد كه اينها
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٣٧٥