آزاد باشى از اين جهان و غريب دانى خود را در اين جهان و در هر رنگى كه بنگرى و هر مزهء كه بچشى دانى كه با او نمانى و جايى ديگر مىروى دلتنگ نباشى . شخصى حكايت كرد كه در ترمد كنيزكى هست كه چندين نوع علم مىداند از طبيعى و داروشناسى و حرفتها و بازرگانىها و قرآن و تفسير و حديث و فقه و غير آن گفتم آرى آدمى در خانهء تاريك اين دنيا مانده است نمىتواند كه از اين دنيا بيرون شوى كند چون موش گردگرد اين خانه سوراخى مىكند و هر چيزى بهر كنجى مىنهد و هرچه منفعت خود داند در آن خانه ترتيب مىكند از آنك بيكار نمىتواند بودن باز انبيا چون اين خانه را سوراخ كردند آن جهان بديدند از اين خانه بگريختند و كار اين خانه را از حرفتهاى گوناگون و علمهاى مختلف نآموختند و دل بر آن جاى نهادند .
يكى از مريدانم پرسيد كه روحها را چگونه منزلتهاى متفاوت بود گفتم چنان كه روحها را اكنون ولايتهاى مختلف داده است يعنى كالبدها يكى را نغز و يكى را زشت و يكى را دراز و يكى را كوتاه و يكى را باقوّت و يكى را ضعيفى و يكى را عاجزى و يكى را چشم نيك روشن و سياه و يكى را شنوايى بكمال و يكى را عقل زيادتى و يكى را گربزى و يكى را خوى بد و بار گران و سودايى و ايذا چنانك اكنون اين نقشهاى خطرات در وى بديد مىآرد از خوشى و ناخوشى و اين خطرات بستان و زندان او گردانيده نيز بعد از وفات همچنين نقش خطرات بر تختهء آبنوس روح پديد آرد و آن را بستان و زندان او دارد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 237
گاهى به دلم مىآيد كه من خود پادشاهم بىملك و قاضيم بىقضا و صاحب صدرم بىصدر و توانگرم بىمال و از اين انديشهها هم بوى حبّ جاه و مال و طمع و حسد مىآيد و از غصهء اينها خويشتن را اينچنين سوداها مىدهى بايد كه روح خود را بصفات اللّه چنان متّحد گردانى كه از اينها در تو هيچ نماند مردمان جدّ مىكنند در دكانهاى دنيا از جاه و مال و مرادها همچون نردبانى است دراز و يا عقبهء بلندى پايهپايه برمىروند و يقين مىدانم كه از ميان نردبان فرو خواهند افتادن ،