منجّمان به حكم مشاهده و تجربه اين قانون را مقرّر كردهاند تا اين باز پسينيان بعضى باستدلال اندك بدان مقام برسند پس انبيا و رسل را مقامات بود تا در كشوف و محو جهان و اثبات صانع به جايى رسيدند كه عدم ديدند عالم را باز جوهر سادهء بىرنگ ديدند باز اللّه پيش نظرشان چون آبگون و آبرنگ گردانيد باز پارهء آن آبگون و آب رنگ را اساس عالم گردانيدهاند باز پارهء آن آبگون را مصوّر نمود و آن عرش است باز پارهء از آن آبگون را رنگ تحرّكى و تصعّدى داد و آن دخان است و آن دخان را مجسّمتر گردانيد و آن آسمان است و باز آبگون را صورت ديگر با كثافت تر داد و آن كفك است و باز اين كفك را به صورت مجسّمتر بديشان نمود و آن طبقات خاك است و موجها را كوه نمود بديشان ، موج آب سپيد است و موج آب سياه است و موج آب سرخ است كوهها لاجرم به رنگ مختلفاند سالكان چنين رفتهاند و در راه همه اغراض و شهوات و حرص و تكبّر و همه اخلاق نامحموده را بينداختند تا سبكبار شوند و بدين همه به منزل برسند و ببينند ، اللّه رواقى سوى جواهر آب و كرسى و عرش و ملايكه و جن و شيطان و آسمان و زمين و رنگها و كالبدها و صورها بگشاد تا روحها نظر مىكند آنجا و اين عالم را مىبيند و هرچه براى آن جوهر ساده رنگ هواگون است كه از هوا لطيفتر است كس نداند كه چه عالمهاست و چه چگونگىهاست مگر اللّه ، چشم باز كردم همه عالم را چون دريايى ديدم باگشاد از روى اين جهان شهادت آب و هواى بسيار ديدم آسمان در ميان هوا چون حلقهء در بيابانى و زمين در ميان آب چون كلوخپارهء و ستارگان در آسمان چون نقطهء و كالبدها را از هوا فضايى و از زمين گشادى تا از وراى عالم غيب صد هزاران خطرتها و گشادها كه كس پايان آن نداند و گرما و سرما و تبديل و تغيير عالم و بحر بىكرانه كه بدين مجسّمات نيز راه يافته بود و هيچچيز را از يكديگر ازدحامى نه ، همه چيزها گويى لتهپارهء چندىاند بر روى درياى بيكران حقايقها ازو راى اين دريا ناظر شدهاند و اللّه متصرّف روحها گشته و اين درياى بيكرانه چگونه در تصرّف خود مىدارد تا عظمت اللّه خود چند باشد كه وهوم بدان راه نيابد عظمت از روى شخص نباشد ، نهبينى كه آدمى با آنك
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٣٧١