جامه را پارهپاره مىكند و انگشت مىكند و انبيا را چون اين جامه نيك درست بود هيچ تير خيالى مر آن جامه پاره نكرد ، در خلوت نشسته بودم چشم باز كردم آسمان و آفتاب و زمين و اشجار را بديدم و اگر به ديدهء دل نظر مىكردم نوعى ديگر مىديدم از عالم غيب ، با خود مىگفتم كه اللّه چون اسم را و حواس را و ادراكات را بدين سوى و آسمان و زمين و اين رنگها گشاده است و بدين جهان گشاده است سوى ديگر نتواند ديدن و آن جهان را سپس مرگ بتوان ديدن چنانك مردى در كوشكى بلندى باشد از آن سوى تواند ديدن كه رواقش بگشايند و وقتى فروسوى تواند ديدن كه در فروسوى بگشايند و آسمان را وقتى تواند ديدن كه در بام بگشايند پس چون چشم ظاهر را بدين ظرف اين جهان گشادند جز اين را نتواند ديد پس دليل آن نكند كه جهتهاى ديگر نيست و شهرها و منظرهاى ديگر نيست چنانك بصيرت روح هر كس را از اين جهان به سويى گشادهاند كه سوى ديگر نهبيند چنانك يكى تصرّفات زرگرى را ببيند « 1 » و يكى دقايق جوهرى و كيميا و سحر را و كهانت را و دزدى را بيند و يكى حقايق خلافى و فقه و اصول را داند و يكى روح و راحت آن جهان و نور را و وجد را داند و يكى شهوت و جمال و عشق را داند و يكى هزل و مسخرگى را داند و بس و يكى فرشتگان و كرّوبيان و عرش و كرسى را داند و بس و هر يكى را در اين كوشك منظرى ديگر گشاده است و رواقى ديگر گشاده است كه اين از حال آن خبر ندارد و آن از حال اين خبر ندارد و صد هزار بىنهايت از جانوران و حيوانات و حشرات و فرشتگان و غير آن را رواقها گشاده است و طبيب و منجم و غير آن هم بر اين منوال و هركه بلندتر مىرود بيشتر رواقهاش مىگشايند و هركه بيشتر مىرود بيشتر مىبيند و انبيا و رسل هزاران سال و صد هزار سال رفتهاند تا عرش و كرسى و ملائكه را و بهشت و دوزخ را بديدهاند تو مىخواهى تا به اندكى ببينى باز يكانيكان انبيا را بران نسخهاى ايشان وقوفى داد و اللّه بصيرتى زياده داد تا زود اين همه را دريافتند و بديدند هر كارى به تجربهء اوستادان پيشين است و استدلال باز پسينيان است چند هزار سال طبيبان و
هامش
( 1 ) - ن : داند .