همچنان كردند و يك گازر را قصاص كردند اين مرد نيز ظلم خود را مرافعت كرد حاكم گفت آن خرس را بدانكس دهيد كه دمش بريده است تا نگاه دارد تا آنگاه كه دمش باز دراز شود و زنش را بدين كس دهيد تا مجامعت كند چندانى كه آبستن گردد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 235
با خود انديشيدم كه من اخلاق را نيكو مىكنم و خود را خوشخو مىكنم اين از بهر طلبيدن ملك اين جهانى است همچنان كه كسى زر طلبد و جاه طلبد تا رنجش كم شود فرقى نهآيد ميان اين و آن ، مسلمان و آن جهان طلب آنست كه غمخوار باشد از بهر خداى و پرآبوتاب باشد از بهر لقاى اللّه و هماره غم طلب و رنج طلب باشد از بهر اللّه و ايستاده به خدمت اللّه باشد و چون پارهء از شب در اين انديشه بودم رنج بر تنم مستولى شد و دماغم ضعيف شد و سرم درد گرفت چنانك از خدمت و از كار فروماندم باز اللّه الهام داد كه ملك محبّت جوى كه طاقت غم ندارى و بىياد من باش ، صوفيى خوارزمى بود گفت به وخش من مادرى داشتم كه هيچچيز را نهآزردى از آدمى و جانوران چون وقت وفات او رسيد بچگان گرد او درآمده بودند ، گفت اى بچگان برخيزيد كه از شما بهتر و خوبتر و باجمالتر آمدهاند گفت ما برخاستيم و در پس چيزى پنهان شديم او را ديديم كه سر بينى او پارهء بجنبيد و جانش بيرون آمد و نورى ديديم كه گرد روى او درآمد سپيدرنگ نيك روشن و از اثر روشنى آن نور روى مادرم همچنان سپيد بماند پس هركه عورتى دارد آن را ببايد پوشيد عورت اندام را به جامه و عورت زن و مادر را به خانه و خويش را به حضرت اللّه چون گدا عارى مىبايد كرد و از همه خيالها و انديشهها تبرّا مىببايد نمود چندانى كه خيالها و انديشهها نماند همه اللّه ماند و سادگى ظاهر شود بود كه نورى پديد آيد و در اين حال چون ميل سجدهات مىآيد سجده مىكن حاصل تا از همه چيزها فراغتى نيابى سودى ندارد خويشتن را از خويش بيرون انداز و از زن و فرزند و آسمان و از زمين و از نيكنامى و بدنامى و از نام و ننگ و از همه چيزها آزاده باش جامهء سادگى عظيم جامهء به آسايش است و با نور و راحت صد هزار تير سودا و خيالها اين