روشن مىشود و اللّه صور را در روح پديد مىآورد لاجرم از روشنى روح آن صور مىنمايد باز تأمّل مىكردم در اللّه بىچون و بىچگونه يافتم و به هيچگونه با وى راه نيافتم مگر باللّه همين نامهاء نود و نه نام و سبحان اللّه و غير ذلك و گويى سالكان در اين راه بسى اين راه سپردند و حاصل هيچ نيافتند مگر مسمّيات اين نامها پس چون خواستم تا از اللّه درانديشم هيچچيز عبارت نيافتم بجز اين نامها و سالهاى دراز از اين مجاهده همين نامها بر سر آوردم و بس پس اسم و مسمّى يكى آمد .
يكى از كلاوكان برخاست و به آوازهء عدل و داد بداد شهر شد ديد كه در آن شهر ظالمان ظلم مىكردند خواست كه تا بازگردد گفتند يك دينار بده تا بازگردى گفت حالا به شهر اندر روم گفتند دو دينار بده تا به شهر اندر روى ، گفت همين جاى فروآيم و بروم تا به شهر داد خواهم گفتند سه دينار بده تا رهات كنيم كه اينجاى فرود آيى چون درماند گفت دو دينار بدهم و بروم و دادخواهم چون آنجا فرود آمد رند كى آنجا بود برفت و دم خرسى ببريد و زنى داشت آبستن بيفتاد و حملش تباه شد چون آن شخص به دادخواهى نزد امير شهر رفت پيش ازو مردى ديگر دادخواه آمده بود و مىگفت كه پدرم بفلان جاى كار مىكرد در آن خانه سست بود فروافتاد و بر پدرم آمد و هلاك شد اكنون آن در را بياريد تا قصاص كنند چون در را بياوردند گفتند عيب از آنكس باشد كه در را برنهاده است آن كس را بياورند گفت گناه از كنيزك صاحبخانه بود كه برمىگذشت و صاحب جمال بود دلم به دو مشغول شد در را نيكو نتوانستم كرد كنيزك را بياوردند تا قصاص كنند گفت گناه بىبى بود كه كفشش دريده بود مرا به نزد كفشگر فرستاد بىبى را بياوردند گفت عيب از كفشگر بود كه كفش را محكم ندوخته بود كه ندرد كفشگر را بياوردند گفت عيب از آهنگر است كه درفشم را خوب و سره نكرده بود آهنگر را بياوردند گفت آرى تقصير از منست و ليكن در اين شهر ما دو آهنگريم همه كارهاء اين شهر ما مىكنيم اگر مرا قصاص كنيد جمله كارها بدان يكى بازمىماند و كار بر خلق دشوار و تنگ مىشود ليكن در اين شهر به گازر چندان احتياجى نيست و دو كس گازرى مىكنند يكى از ايشان را بجاى من بكشيد تا نقصانى پديد نهآيد
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 368
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٣٦٨