گويد و اين سرمجموع چون بر روح اللّه نرسند متحيّر مانند ، مىانديشيدم كه عقلى كه مرا غم و اندوه آرد آن عقل را چه كنم و پساپيش كارها را چه نگاه دارم از بهر عمل بدان عقل و ترك كار آن عقل ببايد گفتن كه كار كردن بعقل از بهر راحت است چو حالى رنج است و در مآل رنج است چه خواهم كردن ، مردم را چون دلتنگى و يا خشمى و يا غصّه و يا حسدى و يا اندوهى پيش آيد بدانك آن بسبب كار بد وى باشد بايد تأمّل كردن كه من چه بد كردم كه بدان سبب مرا اين رنج داده است اللّه كه اللّه گفته است كه
وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها
« 1 » مانند آن بدى كه كرده باشد بدى او را بدهد و بسبب آن خصلت بد او را رنجى بدهد چون از سر آن خصلت بد برخيزد آن رنج براحت مبدّل شود باللّه مىگفتم كه من رنجهاى تو نهانديشم تو از جنايات من و معصيتهاى من ياد مكن كه ذكر الوحشة وحشة سربهسر كنيم لا لى و لا على نفس مردم عدوّ مردم است و جمله خطرات وى ، ياد اين عدوّ نبايد كرد و بذكر حق مشغول مىبايد بود كه اين نفس بسيار عيبها دارد بوى مشغول باشى به حق چگونه رسى علمى كه حالى ترا از عقوبت حسد و بغض و كينه بازندارد به قيامت چگونه ترا از عقوبت امان باشد هرچه ترا حالى منفعت نكند بدانك كه فردا ترا هم منفعت نكند و هر عبادتى كه ترا دلسرد نكند بر دنيا بدانك آتش قيامت را سرد نكند بر تو من چه كنم آن علم را و آنچنان عبادت را و آنچنان قرائت را و آنچنان تفسير را و آنچنان فقه را و آنچنان حكمت را كه رنج حالى از من كم نكند رحمت بر رنج باد كه مردمى و مردم آن است كه از رنج بود و هركه رنج نديد او سنگ و كلوخست نه مردم و نه آدمى همه منفعت از رنج آمد پس در رنج گنج باشد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 233
قرآن مىخواندم و گرما و عقوبتى عظيم مىديدم گفتم با خود كه رسول عليه السّلام و صحابه رضوان اللّه عليهم همه در گرماها و سرماها به غزا مىرفتند و بلال حبشى در حرّ حجاز احداحد مىگفت ايشان را اين قوّتها از چه بود الهام داد
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 42 ، آيهء 40 .