تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
و اثرهاى زمينى همه به يكديگر اندر پيوسته اين همه مجموعات را به يكديگر اندر راه ديدم و در و ديوار گشاده و اين محسوسات را همه راه ديدم گشاده بعالم حقايق و غيب الّا آنك عالم غيب چو روشنايى آفتاب لطيف مىنمود چون هواى منوّر و يا چون آب روشن پيوسته بعالم محسوس و اللّه عامل اين همه در يك لحظه در دلم آمد كه فرخج‌ترين چيزى مر آدمى را هستى آمد و گنده‌ترين چيزى اين منى است و هستى مضرتيست كه در وى هيچ منفعتى نيست چنانك آيت خواندم
الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا
« 1 » امّا نگفت هستى و منى زينة الدّنيا و راحة الدّنيا و ابليس و ديو همين هستى و منى و دوزخ همين منى است و عقبهء قيامت همين منى است كه
فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ
« 2 » با خود گفتم چه حيلت كنم تا اين هستى فرخج خويش را بيرون اندازم و هلاكش كنم تا به سلامت بزيم و اين سگ مردار را از چاه تن بركشم تا آب پاك برآيد و همه همّت خود در آن بندم تا اين هستى را هلاك كنم ذكر اللّه كردم كه ذات مخصوص است بصفات عليا چون روح من مشغول به چنين ذاتى بود لاجرم روح من عالى بود بر جملهء مخلوقات و متخلّص بود از جملهء آفات ( و اللّه اعلم ) .

فصل 232

آدمى آن باشد كه در وقت تنگ‌دستى همچون مال‌دار باشد در طاعت و خير و در وقت فراخ‌دستى و توانگرى چون درويشان باشد ، آدمى چون خرد بود تلخ و ترش باشد معنى او زردآلو غوله و سيب غوله و چون كلان شود پخته و شيرين شود ، اللّه آدمى را خندقى پديد آورده است پيش معرفت خويش آن روح آدمى است كه چون در چگونگى خود درماند داند كه به چگونگى اللّه كسى را زهره نباشد كه دررسد ، نداند كه صد هزار خندق ببايد گذشتن كه چگونگى آن بداند يكى روح آدمى يكى روح حيوانات يكى روح اين جهان يكى روح ملائكه و روحانيان و روح بهشت و خلق وى و دوزخ و خلق وى و هنوز زهره ندارد كه سخن روح اللّه
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 18 ، آيهء 46 . ( 2 ) سورهء 90 ، آيهء 11 .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 364 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر