كه هيچ نمىداند بسيارى بايد خواندن تا بداند كه هيچ نمىداند ، اللّه الهام داد كه كمال اعتقاد خلقان مطلب و هيچ اعتقاد ايشان مجوى كه سبب هلاك تو باشد و نيز طايفهء در سلطانيان از تو بترسند چون مردمان با تو انبوهى كنند و ترا بولايتى فرستند و حبس كنند ، عجب كارى است اگر كار بمراد مىشود زخم بجان برمىآيد چنان كه قايل گويد مصراع :
و بال من آمد همه دانش من
- و اگر بىمرادى است زخم نقصان حال لازم است ، ميانهروى بهتر است ، بدل مىآمد كه معلولگونهام و سفرى نمىتوانم كرد كه هماره به يك موضع محبوس ماندهام چه كنم اللّه الهام داد كه هرگاه كه عزم سفر دارى و مجرّد خواهى شدن اندكاندك ره رفتن گير در گرما و سرما هر روزى و به خانه بازمىآى تا ترا خوى شود آنگاه سفر كن همچنانكه مبتدى خواهد تا سبق بسيار گيرد كوفته شود و مانده شود اندكاندك بگيرد و خو كند آنگاه دلش نگيرد از بسيارى گرفتن از آنكه اللّه همه كارها را نردبانى نهاده است و پايهپايه بر توان رفت ، از نماز فارغ شدم مىخواستم تا به حضرت اللّه مشغول باشم روح من جمع نمىآمد روح خود را عاجزوار ديدم كه بهر صورتى مىدويد و بر آنجاى سخت مىشد و چنگ بر آنجا مىزد لختى به صورت ملك و به صورت شو مال و مادر و خانه ساختن از بهر او و مراقبهء حال مردمان و اعتراض كردن از رنج ايشان كه نبايد از من دلشان بماند چون عاجزى روح خود را بديدم كه ذرهء نورى بسوى هر سقف خانه مىدويد و چنگ بهر جاى مىزد گفتم آرى چون حضرت اللّه را نمىداند بهر جاى مشغول مىشود باز در عين روح خود نگاه كردم چون آب گرمى خوشرنگ سيمابگون ديدم در خوشى اضطراب مىكرد در عجب او بماندم كه اللّه او را چگونه از حال به حال مىگرداند باز تأمّل كردم از آنجا كه صنع اللّه بود در روح من و روح من تا آنجا كه حضرت اللّه است مسافت دوردور بود و بىنهايت عجبى در من پديد مىآمد كه لا إله الّا اللّه مىگفتم و مىگفتم كه اللّه را در اين چه حكمت بود كه چنين عجبى مىنمايد مر روحها را تا ايشان نظارهگر صنع او باشند ، باز اللّه الهام داشت كه ما مستغنييم از يارى دادن بندگان در آفريدن چيزها